از رنجی که می‌بریم


					جلال آل‌احمد





۱۳۵۷











جلال آل‌احمد



از رنجی که می‌بریم



مجموعهٔ داستان



چاپ دوم



مؤسسهٔ انتشارات امیر کبیر



تهران، ۱۳۵۷





فهرست این دفتر



درهٔ خزان‌زده ۵



زیرابیها ۱۸



راه چالوس ۳۳



محیط تنگ ۴۹



اعتراف ۵۷



آبروی از دست رفته ۶۲



روزهای خوش ۶۸












درهٔ خزان زده



سه بعدازظهر، سوت تعطیل کار معدن، مثل همه روز، در هوای سرد و مه‌آلود دره‌های زیراب پیچید. در همه جا نفوذ کرد: لابلای شاخه‌های درختهایی که برگ ریخته بودند و در زیر شیروانیهای آهنی و یا تخته‌کوبی که در طول دره‌های معدن بچشم می‌آمدند؛ و در زیر سقف تونلهای دراز و تاریکی که حیات یک‌عده انسان را بصورت گرد تیرهٔ زغال در می‌آوردند و دوباره به خورد خود آنها می‌دادند.

همه دست از کار کشیدند. و با قیافه‌هایی ناشناس، و از گرد زغال پوشیده، که در میان آنها فقط سفیدی چشمها و، اگر هم کسی حوصله داشت لبخندی بزند، زردی دندانها، پیدا بود؛ چراغهای معدن خود را بدست گرفتند و با کولواره‌ای که داشتند، بسمت خانه‌های خود، از زیر درختها و از فراز چاله‌های پر از آب، می‌گذشتند.

سکوت آن اطراف را، پرش یک کلاغ سرسخت و پرطاقت هم بر هم نمی‌زد. همه آرام و بیصدا، همچون مشایعت کنندگانی که از گورستان برمی‌گردند، ساکت و بیصدا بطرف خانه‌های خود برمی‌گشتند.

در ایستگاه زیراب، از نوک بارانداز بزرگی که در پای آن واگنهای باری قطار را از زغال چاهها و کوره‌ها و تونلهای دره‌های زیراب بار می‌کنند سیم نقاله‌ای جدا شده، میان دره فرو می‌رود و از فراز جنگلها می‌گذرد و در تاریکی مه‌آلود ته دره گم می‌شود. در پای سیم نقاله جاده‌ای بطرف تونلهای معدن و خانه‌های کارگران می‌رود؛ جاده‌ای که در زیر درختهای جنگل مخفی می‌شود و باز بیرون می‌آید.

دره در انتهای خود تقسیم می‌شود و از چندسوی دیگر در سینهٔ کوه فرو می‌رود. در روی دامنهٔ این دره‌ها است که خانه‌های کارگران، متفرق یا پهلوی هم، جدا جدا و یا دسته دسته، از لای درختها پیداست. و روی پیشانی تپه‌ای که مقابل درهٔ اصلی قرار گرفته است، در یک محوطهٔ وسیع و بیدرخت، عمارت «۹ دستگاه»، ساختمان اصلی معدن زیراب، توجه را به خود جلب می‌کند.

سیم نقاله در امتداد همهٔ این دره‌ها و از فراز درختهای سرکش آن، همچون ماری که بسوی طعمهٔ خود خیز برداشته باشد، می‌دود و در ساعتهای کار، صدای خراش دار واگونهای کوچک پر از زغال، که همچون یک عنکبوت سمج، خود را به این تارهای آهنین چسبانده‌اند و روی آن می‌لغزند و سرازیر می‌شوند، هوای دره را پر کرده است.

رئیس معدن هم دست از کار کشید. لباس کار خود را در آورد؛ پالتو را بدوش افکند و بطرف خانهٔ خود سرازیر شد. خانهٔ او طرف مقابل دره، کمی بالاتر از نقطه‌ای که اطاق کارش قرارداشت، واقع شده بود. و او تا خود را به آنجا برساند درست نیم ساعت طول می‌کشید. به سینه کش مقابل دره که رسید هنوز چند قدمی بالا نرفته بود که صدای یک رگبار مسلسل در دره طنین انداخت؛ و او متوحش شد و در میان اضطرابی که یکباره سراپای او را گرفت، ایستاد. اطراف خود را نگاه کرد ولی از آن ته دره جایی پیدا نبود. سربالایی دره را بسرعت دوید و نفس نفس زنان خود را به تلفن اطاق خود رساند. بهداری سعدن را که روی دامنهٔ دیگر دره، مقابل عمارت ۹ دستگاه قرار داشت، گرفت و با عجله و وحشت پرسید:

—الو... الو... این چی بود؟ .... کی با خودش مسلسل تو معدن آورده؟... ها؟!...

و از تعجب خشکش زد. گوشی از دستش رها شد. و در فکر فرو رفت. یک صدای ناشناس، خیلی کوتاه و مختصر به او جواب داده بود:

— به توچه!

بسرعت دست و روی خود را شست. رگبار مسلسل هنوز بگوش می‌رسید. ماشین سواری معدن را با تلفن خواست. دکمه‌های پالتوی خود را داشت می‌بست که تلفن صدا کرد. گوشی تلفن را برداشت:

—.... بله....من خودمم.... رئیس معدن.... کارگر مسلح؟ .... کجا دیده شده؟ غیر ممکنه.... این رگبار مسلسل بود نه تک‌تیر.... این چه وضع حرف زدنه؟ .... من رئیس معدنم....

و گوشی را روی گیره‌اش انداخت و به شوفر گفت او را به بهداری برساند. شوفر هم وحشت زده بود و همانطور که می‌راند خبرهای تازه‌ای می‌داد:

— وقتی که هنوز کار تموم نشده بود هفت نفر ژاندارم از لای درختای پشت ۹ دستگاه رد شدند و خودشون رو تو جنگل قایم کردند.

مهندس به وقایعی که از دیروز تا بحال اتفاق افتاده بود فکر می‌کرد. به کوچکترین آنها اهمیت می‌داد شاید بتواند درک کند قضیه از چه قرار است. ناگهان بیادش افتاد که صبح همانروز «سرهنگ د...» را دیده بوده است که سرتاسر دره‌های معدن را پیاده می‌پیموده و به همه‌جا دقیق می‌شده است. ملاقات خود را با او، و صحبتهایی را که میان‌شان ردوبدل شده بود بخاطر می‌آورد. سرهنگ پس از اینکه او خود را معرفی کرده بود، پرسیده بود:

— آقای مهندس .... شما هرچی باشه مستخدم دولتید. دولت خرج تحمیل شمارو داده. شما رو تربیت کرده. همچین نیست؟ به گردن شما لابد حق داره. آخرش یک موقع سختی هم پیش میاد که امثال شما بایس حقشناسی خودتون رو نشان بدید. البته خود شما بهتر میدونید. من چی بگم؟

مهندس آن وقت چیزی درک نکرده بود و خیلی ساده جواب داده بود که:

— البته... جناب سرهنگ. این وظیفهٔ همهٔ ما است. اینجا دو هزار و پانصد نفر کارگر زیردست من کار می‌کنند. چه خدمتی بهتر از این؟ بله؟ اینکه وظیفهٔ رسمی بنده است. مهمتر اینکه در این دو ماه که من مسئولم به محصول صدی بیست اضافه شده... بله، اضافه شده...

— شما از کجا به اینجا منتقل شده‌اید؟

— از بهشهر.

سرهنگ از شنیدن این اسم در قیافهٔ مهندس دقیقتر شده بود و با نگاهی ظنین، دنبالهٔ صحبت خود را اینطور گرفته بود:

— تو بهشهر که خوب کار نمی‌کنند. نه، نمی‌کنند. این به من چه. سن از افزایش محصول که چیزی سرم نمیشه. بله؟ مهم اینجا است. کارگرهای شما... من نمیدونم چیه. اما ازشون برای دولت خبرهایی میرسه. شاید هم راست نباشه. اما نمیشه همهٔ این حرفها رو نشنیده گرفت. تصمیمهای دولت همیشه بنفع کارگرهاست. اونهم دراین روزها. البته خود شما بهتر میدونید. شما که من حتم دارم به وظیفهٔ خودتون عمل خواهید کرد. و از همکاری با مأمورین دولت مضایقه نخواهید فرمود...

سرهنگ اینطور حرف خود را تمام کرده بود و دوباره به گردش پیادهٔ خود ادامه داده بود. و این «فرمود...» آخری را با چنان لحن مسخره‌ای ادا کرده بود که مهندس را خیال برداشته بود. مهندس اکنون که به این برخورد غیرمترقب خود با یک افسر ارشد، در دره‌های زیراب می‌اندیشید، چیزهای دیگری را درک می‌کرد. هنوز نمی‌دانست چه خبرها بایست شده باشد ولی هر چه بود پیدا بود که وقایعی درپیش است. صدای خرد شدن برگهای خزان‌زده، در زیر چرخهای ماشین نیز، در گوش مهندس چنین می‌خواندند که بزودی خبرهای تازه‌ای اتفاق خواهد افتاد.

به بهداری معدن رسیده بودند. ساعت چهار بود. جلوی عمارت بهداری ده نفر سرباز روی زمین دراز کشیده بودند و دست بروی ماشه، بطرف عمارت ۹ دستگاه قراول رفته بودند. یک سرجوخه هم در ته صف، قنداق یک مسلسل سبک را به دوش خود تکیه داده بود؛ و همه منتظر فرمان بودند.

مهندس خود را بعجله، به اطاق مدیر بهداری رساند. یک ستوان سوم پشت تلفن نشسته بود. و هفت تیر خود را پاک می‌کرد. مهندس خود را معرفی کرد و پرسید:

— حتماً این دو دفعه شما پشت تلفن بودید؟

— یک‌بار گفتم این به شما مربوط نیست.

— البته باین طریق مسئولیت هر...

افسر با خندهٔ خشک و بریدهٔ خود کلام او را قطع کرد:

— جناب آقای مهندس، کار از این کارها گذشته.... نیست؟... خواهش می‌کنم بفرمائید...

و دوباره به پاک کردن سلاح خود پرداخت.

مهندس هاج و واج مانده بود. ناچار ازین مقوله درگذشت و گفت:

— خوب. این تیراندازی سربازهاتون برای چی بود؟

— اختیار دارید جناب آقای مهندس... این کارگرهای شما بودند که تیراندازی می‌کردند. توی ۹ دستگاه سنگر گرفته‌اند، نیست؟...

دیگر مهندسی همه چیز را درک کرده بود. کمی به قیافهٔ این افسر تازه‌کار، که نمی‌دانست چگونه کار خود را شروع کند، خیره شد. خونسردی خود را بازیافت و گفت:

— صحیح!...

و ساکت درگوشه‌ای نشست.

افسر آدمی بود کوتاه قد، باریک، با رنگی پریده و چشمهائی پف کرده. موهای روغن زدهٔ خود را که در نورچراغ مات اطاق برق می‌زد، از میان سر، باز کرده بود و یکی مسلسل دستی، روی میز، پهلوی دست او بود.

مهندس بیاد ملاقات دیشب خود با کارگری که تازه از شاهی می‌رسید افتاد. گویا او خبرهایی داده بود و گفته بود که مواظب باشد.

از تهران که برای او هیچگونه خبری نمی‌فرستادند. ادارهٔ معادن هم کاملا ساکت بود. حتی پاسخ گزارش اخیر او را دربارهٔ افزایش محصول بی‌جواب گذاشته بودند.

— خوب. جناب آقای مهندس! گزارش میدند که کارگرهای معدن شما مسلحند. نیست؟ چرا اینقدر گرفته‌اید؟ بهر جهت دولت دستور داده که با همکاری شما همه‌شونو خلع سلاح کنیم. اینطوره. البته خود شما هم میدونید که موقعیت خیلی باریکه. البته من تقصیری ندارم. امروز هم موقع تعطیل کار یک کارگر مسلح دیده شده. راستی الان هم که کارگر‌های شما تیراندازی کردند. لابد شمام شنیدید؟

مهندسی با خونسردی گفت:

— من از همهٔ این حرفها بی‌اطلاعم.

— برای من فرق نمیکنه. من قادرم که صحت دلایل همهٔ این خبرها رو از خود شما بشنوم.

مهندس از میان خندهٔ تمسخرآمیزی که بر لب داشت گفت:

— فکر نمی‌کنم.

افسر بلند شد. هفت تیر خود را روی کمربندش جابجا کرد. دستها را به پشت گذاشت و شروع به قدم زدن کرد.

— بهر جهت من مأموریت دارم که تمام معدن رو بازرسی کنم. چه بایس کرد؟ خونه‌های کارگرهارم باید بگردیم و همهٔ اسلحه‌ای رو که از شاهی و بهشهر به زیراب آوردند جمع آوری کنیم. شما خودتون میدونید.

— اگه من دراینجا مسؤلم — بله سرکار ستوان — اجازه نمی‌دهم کسی با سلاح وارد تونلها بشه. چه می‌فرمایید؟ وگرنه بازرسی سادهٔ شما و یا هر کس دیگر که اشکالی نداره، البته مأموریت رسمی هم باید داشت.

افسر فرمانده مثل ترقه از جا پرید:

— جناب آقای مهندس وقتی کارگرهای شما مسلحند و به سربازهای من شلیک می‌کنند و با همان سلاحها تمام سوراخ سمبه‌های معدن رو در اختیار دارند چطور شما اجازه نمیدید کسی با سلاح وارد معدن بشه... واقعاً چه مسخره‌ای!...

و در حالی که بطرف در می‌رفت اضافه کرد:

— خواهش می‌کنم بفرمائید تا مدرک هم به شما نشان بدم.

مهندس بدنبال او بیرون رفت. و در یک لحظه که کسی متوجه نبود به شوفرش حالی کرد که کارگران را با تلفن از ماوقع آگاه سازد.



سرجوخه حیدر باباخانلو، طبق دستور افسر فرمانده، جلو آمد و گزارش داد که در ساعت سه و پنج دقیقه، از طرف عمارت ۹ دستگاه سه رگبار شلیک شده و آنها هم ناچار جواب داده‌اند و اکنون هم منتظر دستور هستند.

خیال مهندس از طرف کارگران راحت بود. ولی نمی‌دانست بعد چه خواهد شد. هیچگونه کوششی مفید نبود. خود را و ماشین خود را مجبور بود در اختیار افسر فرمانده بگذارد. با هم به ایستگاه آمدند. افسر فرمانده با تلفن برای افسر ارشد خود گزارش داد و مهندس تنها کاری که توانست بکند، این بود که پس از او گوشی را بردارد و آنچه را گزارش داده شده بود، تکذیب کند.

مه کم کم غلیظ‌تر می‌شد و اکنون حتی هیکل بارانداز هم که در صد قدمی محوطهٔ ایستگاه بود، از لای مه بسختی تشخیص داده می‌شد. چند سرباز در محوطهٔ ایستگاه پاس می‌دادند. قطار مسافری هنوز نرسیده بود. افسر فرمانده دائماً ساعت خود را نگاه می‌کرد.

— آقای مهندس، از این ساعت حق ندارید از من جدا شید. البته خواهید بخشید. گزارش وقایع رم داده‌م صورتجلسه کنند. البته امضا خواهید فرمود.

مهندس جوابی نداشت که بدهد. بیرون ایوان، روی نیمکت چوبی ایستگاه نشسته بود و از میان دود سیگار خود دنبال شبح وقایعی می‌گشت که در انتظار زیراب و کارگران آن بود.

ساعت نزدیک پنج بود. قطار ساعت پنج و نیم می‌رسید. مهندس را در یکی از اطاقهای دورافتادهٔ ایستگاه توقیف کردند و یک قراول دم درگذاشتند. نیم ساعت بعد قطار مسافری هم در میان سکوت بدرقه کنندهٔ آن اطراف حرکت کرد و پس از چند دقیقه دره‌های زیراب را پشت سر گذاشت و از وقایعی که در آن می‌بایست اتفاق بیفتد گریخت. مقدمات کار فراهم شده بود. اضطراب مهندس به حداعلی می‌رسید. چه خوب بود اگر می‌توانست از تهران خبری داشته باشد و یا یکدم پای رادیو بنشیند. ولی نه کسی جز این دامن به کمر زده‌ها و سرنیزه بدستها، از تهران می‌آمد و نه رادیویی دردسترس بود. قطار که رفت، او را آزاد گذاشتند که در محوطهٔ ایستگاه، زیر نظر سربازها قدم بزند. بقدری مضطرب بود که حتی فراموش کرده بود که سوزن‌بانها و کارگران ایستگاه او را می‌شناسند. موقعیت خود را از یاد برده بود. فقط به وقایعی می‌اندیشید که همچون شیاطین لجوج، روی سیم نقالهٔ دره‌های زیراب، و روی بام خانه‌های کارگران برقص درآمده بودند و بیتابی می‌کردند.

گزارش تهیه شده بود. آوردند که مهندس امضا کند. او فقط خندید. حتی یک کلمه حرف هم نزد. افسر فرمانده با لحنی دلسوز گفت:

— البته خیلی بنفع شما بود اگه امضا می‌کردید، نیست؟

و وقتی امتناع جدی او را دید کمی با تشدد افزود:

— بدرک! لابد خیال می‌کردید بدون امضای شما صورتمجلسهای مارو قلابی میدونستند؟ بله؟...

این را گفت و بطرف سواری مهندس رفت و با هم به آبادی زیراب رفتند. در آنجا یک گروهان سرباز از آنها استقبال کرد. مهندس پیاده شده بود و در گوشه‌ای فقط تماشا می‌کرد. پنج قبضه مسلسل سنگین و مقدار زیادی تفنگ در گوشه‌ای، ردیف، به کنار دیوار تکیه داده شده بود. افسر فرمانده از مهندس خواست که با ماشین خود سلاحها را تا بهداری معدن — مقابل عمارت ۹ دستگاه — برساند. ولی او حاضر نشد. سلاحها را هرچه بود روی صندلی عقب ماشین ریختند. و بانتظار ایستادند. یک کامیون باری، تازه از راه می‌رسید. یخهٔ شوفرش را گرفتند و کاری را که داشتند به او حالی کردند. مردک، چرب و وحشت زده، با کمال احتیاط و از ترس اینکه مبادا لباس افسر فرمانده را کثیف کند، پشت رل نشست.

با مهندس کار دیگری نداشتند. فرمانده دستور داد او را به ایستگاه برگردانند و در همان اطاق توقیف کنند. سربازها نیز می‌بایست از بیراهه خود را به پشت ۹ دستگاه برسانند و با گردان دیگری که دیروز مستقیماً از شاهی راه افتاده و از وسط جنگلها خواهد رسید رابطه بگیرند.



سواری در میان مه گم شد. مهندس را دوباره به همان اطاق بردند. شش بعدازظهر بود که از نو رگبار مسلسلها گوش را کر می‌کرد و در میان تاریکی کمرنگ اول شپ طنین می‌انداخت.

مهندس در تنهایی بازداشتگاه خود قدم می‌زد و بد حوادثی که همچون یک دیو مهیب پاشنهٔ سنگین و عظیم خود را روی دره‌های زیراب می‌گذاشت و زندگی انسانها را می‌فشرد، می‌اندیشید. و صدای رگبار مسلسلها دم بدم افکار او را از جایی می‌برید و به جای دیگر می‌دوخت.

تاریکی و وحشت، کم کم، همه‌جا را پر می‌کرد. اندوه غروب مه‌آلود آن روز، همه چیز را در خود می‌فشرد و از سر و روی همه بالا می‌رفت: از نوک شاخه‌های بی‌برگ و نوای درختان عریان جنگل گرفته تا ته دره‌ای که سنگریزه‌هایش مدلها بود نوازش آب یک جوی ملایم و مهربان را روی سر خود حس نکرده بود.

عدهٔ سربازان اکنون از پنجاه نفر می‌گذشت. سه تا از مسلسلها را همانجا، جلوی عمارت بهداری کار گذاردند و سی نفر در اطراف آن سنگر بستند. هوا تاریک می‌شد. سربازان دیگر، با دو مسلسل سنگین و بقیهٔ تفنگها می‌بایست خود را به پیچ دره برسانند و از سمت راست، عمارت ۹ دستگاه و تمام خانه‌ها را زیر نظر بگیرند. آن گردان دیگر که از شاهی می‌رسید نیز ورود خود را با چند رگبار مسلسل اعلام کرده بود. سرجوخه حیدر باباخانلو خیلی دوندگی می‌کرد. همه را سر جاهایشان مستقر ساخت و دستورهای لازم را داد و ساعت شش بعد از ظهر بود که در اطاق مدیر بهداری گزارش خود را به افسر فرمانده داد:

— سرکار ستوان! همه بجای خود منتظر فرمانند...

افسر فرمانده پوزخندی زد. هفت تیر خود را روی کمربندش جابجا کرد و با قدمهایی محکم، خود را به بیرون رساند و فرمان آتش صادر کرد.



هوا تاریک شده بود. جایی دیده نمی‌شد. ولی مسلسلها را قبلا رو به عمارت ۹ دستگاه و رو به خانه‌ها قراول رفته بودند. فقط می‌بایست انگشت بروی ماشه‌ها بگذارند. تا نیمه‌های شب همهٔ مسلسلها کار می‌کرد. تفنگها نیز از کار نیفتاده بود. در تاریکی آن شب، مه سنگین و آرام کوهستانهای شمال را، حرکت وحشیانه و سریع گلوله‌ها مضطرب می‌ساخت و اهالی زیراب هیچکدام بخواب نرفتند. و در کوری شب، همه‌جا را به مسلسل بستند. و وقتی همه خسته شدند و اطمینان حاصل کردند که خطری نخواهد بود، با یک فرمان افسر فرمانده خود، به خانه‌های کارگران هجوم می‌آوردند. و تا صبح خانه‌ای نمانده بود که در و پنجره‌اش را نشکسته باشند و آدم زنده‌ای پیدا نمی‌شد که به ردیف طنابهای سفید و نوی که با مسلسلها از تهران فرستاده شده بود، نبسته باشند. و صبح همهٔ پانصد و بیست و چند نفری را که گرفته بودند در انبار کالای ایستگاه زیراب زندانی ساختند.

از سه نفری که در محکمهٔ صحرایی زیراب، هفتاد و دو ساعت پس از ورود سربازان، محکوم به اعدام شدند، دو نفر محلی بودند که توانستند وکیلی بگیرند و کار خود را بعقب بیندازند. و تنها «وصالی» بود که خیلی بعجله اردش را خواندند و ساعت ده صبح فردای محاکمه، در یک روز مه‌آلود آذر، در یک دره گمنام زیراب اعدامش کردند.

وصالی هیکل بزرگی داشت، هروقت به شاهی و یا ساری می‌رفت زورخانه‌اش ترک نمی‌شد. اسد با او هم اطاق بود. در زیراب کسی را نداشت و فقط مادر اسد بود که هر دوی آنها را جمع و جور می‌کرد. اسد می‌دانست که وصالی نامزد خود را در خلخال بانتظار نشانده و سرش به کار دیگری است. اسد خیلی دلش می‌خواست بتواند مثل او به خود برسد و روزها ورزش کند. حتی در اوایل بهار چند روزی هم با هم قرار گذاشتند صبحهای زود توی آب سرد بروند ولی اسد که زیاد قوی نبود نتوانسته بود طاقت بیاورد و پس از چهار روز مریض شده بود.

همهٔ کسانی که از دیدن وصالی وجد و شعفی در خود حس می‌کردند، شاید هم او را نمی‌شناختند و یا اصلا دوستش نمی‌داشتند ولی این قدرت او بود که دوست داشتنی‌اش می‌ساخت. در محوطه‌ای که او کار می‌کرد وتار و عزت نفس از درودیوار می‌بارید. کسانی که با او راه می‌رفتند خود را بزرگ و قوی می‌یافتند. شاید در محافل رفقای خود زیاد زیرکی نشان نمی‌داد و شاید بیشتر از رفقای خود چشمش باز نبود ولی همه به او احترام می‌گذاردند. دادرسهای نظامی نیز لابد بهمین دلائل او را برای اعدام شدن انتخاب کرده بودند. هر کس هیکل ورزیدهٔ او را می‌دید نمی‌توانست بپذیرد که او سردستهٔ کارگران معدن نیست. هدف چشم هر کسی بود. در آن روزها که متهم کردن و یا گناهکار شناخته شدن کار بسیار آسانی بود، و یک سرباز ساده می‌توانست روی هریک از اسرا که می‌خواست دست بگذارد و او را سردسته قلمداد کند، او که به دیگران همیشه از بالا نگاه می‌کرد، و گردنی افراشته داشت، خیلی زودتر توجه دادرسها را به خود جلب می‌کرد.

او را همان شب اول در خانه‌اش، با اسد، گرفته بودند. و تا فردا عصر که او را از دستهٔ دیگری شناختند، اسد با او خیلی حرفها زده بود. نه اسد و نه خود او، هیچ فکر نمی‌کردند. گاهی می‌خندیدند و در نومیدی و یأس تاریکی که رفقایشان را بفکر فرو برده بود، گاهی متلک می‌گفتند.

همان فردا صبح، در میان کارگران پیچیده بود که دیشب نزدیکیهای ساعت دوازده، وقتی سرجوخه حیدرباباخانلو از تیراندازی خسته شده بود و مسلسل خود را به کناری گذاشته بود و سیگاری آتش زده بود و دود می‌کرد، افسر فرمانده که در اطاق بهداری در فکر مدالهای افتخار خود فرو رفته بود وظیفهٔ آنشب خود را از یاد برده بود، بعجله بیرون دویده بود و فرمان آتش از نو داده بود.

سرجوخه حیدر باباخانلو خبردار کرده بود و عرض کرده بود:

— قربان! برای کی تیراندازی کنیم؟ آخه خیلی تیر حروم کرده‌ایم...

و افسر فرمانده با قیافه‌ای عصبانی حرف او را اینطور بریده بود:

— پدرسوخته به تو میگم آتش کن! دشمن داره نزدیک میشه!

و سرجوخه حیدرباباخانلو وقتی سه رگبار مسلسل آتش کرده بود، دوباره سرخ شده بود و در حال خبردار، گزارش داده بود:

— قربان دشمن عقب نشست!

اسد و وصالی این داستان را برای رفقای خود نقل می‌کردند و قاه‌قاه می‌خندیدند.

هیچکس نمی‌دانست چه خواهد شد. آنها که عاقلتر بودند، خود را سرگرم نگه می‌داشتند. و از فکر کردن می‌گریختند. کسانی هم بودند که گمان می‌کردند اینها همه یک خیمه شب بازی است، و خود را دلخوش نگه می‌داشتند. نزدیک ظهر هو پیچید که تا عصر تکلیف هه را معین خواهند کرد. بعد از ظهر بود که نه نفر اول را بردند و در دنبال آنها محیطی پر از وحشت و بی‌تکلیفی باقی گذاشتند. و عصر، بقیه را در محوطهٔ ایستگاه ردیف کردند و سربازها و چندخان محلی را اجازه دادند که از میان آنان، هر که را می‌شناختند، و یا می‌خواستند، انتخاب کنند. از بیست و پنج نفری که باینطریق، باصطلاح افسر فرمانده، دستچین شدند و جزو دستهٔ دوم قلمداد شدند، مهندس رئیس معدن نیز بود. و وقتی با قطار ساعت پنج و نیم، افسر فرماندهٔ جدید وارد شد و کارها را تحویل گرفت، همه می‌دانستند که آنچه در چالوس و شاهی و آنطرفتر اتفاق افتاده است زیاد بهتر از داستان زیراب نبوده است.

وصالی از دستهٔ نه تایی اول، آخرین نفری بود که محاکمه شد. کار او خیلی زودتر از دیگران تمام شد. بقدری زود محکومش کردند که حتی خودشان نیز به وحشت افتادند. برای اجرای حکم اعدامش از تهران کسب تکلیف کردند و تهران نیز بسرعت عمل خیلی علاقه داشت.

فقط اسم و فامیل او را پرسیده بودند و اعلام جرمی را که برایش نوشته بودند روش گذاشته بودند و او امضا کرده بود. دیگران را اگر اعتراف نمی‌کردند در همان جلسهٔ دادگاه که زیر یک ایوان ایستگاه تشکیل می‌شد می‌خواباندند و در زیر شلاقهای سمج سرجوخه حیدر باباخانلو وادار به اعتراف می‌کردند. ولی او به اینکار راضی نشده بود.

فردا صبح، به او اطلاع داده بودند که باید اعدام شود. و وقتی آخوند آمده بود وصایای او را بشنود و برایش طلب مغفرت کند، او نمی‌دانست به او چه باید بگوید. مدتی یکدیگر را بر بر نگاه کرده بودند. بعد آخوند چند کلمه دعا خوانده بود و از او خواسته بود وصیت کند. وصالی کمی فکر کرده بود و بعد پرسیده بود:

— تو اسدو می‌شناسی؟

— نه!

— پس من وصیتی ندارم ... فقط یک حرف واسه‌ش داشتم. شاید بتونی پیداش کنی — ها؟ ...

بعد دوباره بفکر فرورفته بود. پیش خود چیزی زمزمه کرده بود و اینطور حرف خود را پس گرفته بود:

— ... نه... نه! نمیخواد پیداش کنی. من دیگه با هیشکی حرفی ندارم. حتی با تو.

و آخوند هرچه اصرار کرده بود. نتوانسته بود از او چیزی در بیاورد و آخر سر هم وصالی او را بزور از اطاق بیرون کرده بود.

ساعت ده صبح پی او آمدند و از انبار زغال ایستگاه که در آن زندانی بود بیرونش آوردند. آنقدر بعجله راه افتاده بودند که حتی دستبند هم با خود نداشتند. دستهای او را با یک تکه از همان طنابهای سفید و نوی که با تفنگها از تهران فرستاده شده بود، بستند. در یکی از دره‌های خزان‌زدهٔ زیراب، نزدیک بهداری معدن، رو به سراشیب تپه‌ای که در پای آن یک جوی باریک، یخ زده بود، سرپا نگاهش داشتند.

مه سنگینی که دره‌های زیراب را با همهٔ آن اطراف در خود فرو برده بود، ظنین هشت ضربهٔ تفنگ را بلعید و دوباره آواری از اندوه و سرما، برسر همهٔ آن اطراف فرو ریخت.





زیرابیها



«اسد» هم جزو هشتاد و سه نفری بود که همان روزهای اول از زیراب به کرمان تبعیدشان کردند.

فردای آنروز که تمام معدن اشغال شد و درودیوار، حتی برگهای جنگل را هم به مسلسل بستند و طبقه بندی کارگران شروع شد، اسد با چند نفر رفقای نزدیکش باتهام اینکه «پاس بخش» بوده‌اند و اسم شب را برای تمام پادگانهای کارگری داخل و خارج معدن می‌برده‌اند جزو طبقهٔ دوم قلمداد شدند؛ و پس فردای آنروز باتفاق دیگران در چند واگون باری قطار بسمت جنوب حرکت داده شدند.

کسانی که از طبقهٔ اول بشمار رفته بودند و خطرناکترین افراد محسوب می‌شدند یا به جنگل فرار کرده بودند و یا گرفتار شده بودند. دستهٔ سوم و چهارم نیز پس از شش روز، وقتی که خانه‌ها همه غارت شد و آبها از آسیابها افتاد، اجازه یافتند که کلنگهای خود را بدوش بگیرند و از زیر برق سرنیزه‌های وحشی و گرسنه، دوباره به تاریکی سرد و اطمینانبخش دالانهای دراز و مرطوب معدن پناه ببرند.

اسد و همراهانش حتی وقتی هم که از اصفهان بسوی نقاط جنوبیتر براه می‌افتادند هنوز نمی‌دانستند که به کجا باید تبعید شوند.

وقتی که از زیراب براه می‌افتادند به آنها گفته می‌شد شما را فقط به پشت گدوک می‌رسانیم و آزادتان می‌کنیم. وقتی هم که از تهران حرکت می‌کردند می‌شنیدند که در یکی از کارخانه‌های اصفهان به وجود آنها احتیاج دارند. و اصفهان را هم که ترک کردند و یزد را پشت سر گذاشتند، تازه فهمیدند که به کرمان تبعید شده‌اند.

و اکنون، پس از مدتها، اسد توانسته بود با هفده نفر دیگر از رفقای خود، در ساختمان زندان جدید شهر کرمان، با روزی دو تومان، کاری بدست بیاورد.

از هشتاد و سه نفری که از زیراب حرکت کرده بودند فقط هفتاد و نه نفرشان به کرمان رسیدند. مادر اسد را در تهران بجا گذاشته بودند. و وقتی از اصفهان حرکت می‌کردند خبر مرگش را تلگرافی از ادارهٔ ژاندارمری گرفته بودند. سه نفر دیگر، یکی برادر کوچک اسد بود که در یزد بخاکش سپرده بودند و دو نفر هم رفقای اسد که میان راه، پائین یزد سر به نیست شده بودند و معلوم نبود چه به سرشان آمده است.

در کرمان چهار روز بازداشت بودند و پس از آن آزادشان گذاشتند که در شهر بگردند و هر روز خود را به شهربانی معرفی کنند. این مهم نبود. می‌بایست کار پیدا می‌کردند.

اسد بیش از پنج روز بفکر مادرش نبود. و وقتی به کرمان رسیدند بیکاری و دربدری، کارهای بزرگتری را به پیشباز او می‌فرستاد. فقط دلش از این می‌سوخت که چرا مادرش چهار ساعت پس از حرکت دستهٔ آنها از تهران، در همان بیمارستان راه‌آهن جان داده بود و چرا او نتوانسته بود آخرین ساعت عمرش پهلوی او باشد.

هفت سال پیش بود که از مراغه با پدر و مادرش راه افتاده بود و شش سال بود که پدر خود را در زیر آوار یکی از دالانهای معدن زیراب از دست داده بود. اسد همانوقت هنوز پانزده سال نداشت که مجبور شد درست و حسابی کار بگیرد و مثل دیگران، روزی ده ساعت هوای مرطوب و پر از گرد زغال معدن را ببلعد.

گرچه روزهای اول کار در ساختمان زندان جدید شهر کرمان، از اینکه توانسته بود کاری بگیرد، سردماغ بود و از نردبان با تردستی و عجلهٔ تمام بالا و پایین می‌رفت و برای بنای کرمانی خود گل و آهک می‌برد و به آواز سر بنای او با علاقهٔ تمام گوش می‌داد، ولی روزهای بعد کم کم از دل و دماغ می‌افتاد. بیشتر فکر می‌کرد و آهسته‌تر قدم برمی‌داشت و کپهٔ گل و آهک را بکندی زیر مالهٔ بنای کرمانی خالی می‌کرد

همان روزهای اول و دوم کار، تمام داستان خود و همراهان خود را برای «اوستا محمد ولی» نقل کرده بود. و او که علاقهٔ آمیخته به ترحمی نسبت به او پیدا کرده بود دیگر به او فحش نمی‌داد و هر وقت او را درحال کسالت و تفکر می‌دید، فقط با صدایی پدرانه و خشک می‌گفت:

— اسد، چرا خوابی؟ یالا بابا، یالا...

اسد آنچه را که در آن دو روز آخر، در زیراب دیده بود هرگز نمی‌توانست از نظر دور کند. مرگ مادر و برادرش، تنهایی و بی‌همزبانی در غربت ناراحت کنندهٔ کرمان، این همه رنج و ملالی که در این مسافرت کشنده و پر عجله کشیده بود، هیچکدام فکر او را مشغول نمی‌داشت. همه را فراموش کرده بود. انگار با تمام این نوع گذشته‌های خود رابطه‌ها را بریده بود. از گذشته‌ها، آنچه را که همیشه در نظر داشت وقایع دو روز آخر معدن بود.

وقایعی که در آن دو روز اتفاق افتاده بود برای او یک داستان گذشته نبود: وقایعی بود که همیشه صورت حضور به خود می‌گرفت و جلو چشمش بود. نمی‌توانست فراموش کند. همچنانکه روی جرزهای نیمه کارهٔ زندان تازه‌ساز شهر کرمان با احتیاط راه می‌رفت و برای بنای کرمانی گل و آهک می‌برد، سرنیزه‌هایی که در آن دو روز، حتی از سر دیوار مستراحها هم کنار نمی‌رفت، او را دنبال می‌کرد و صدای رگبار مسلسلها هنوز در گوش او طنین خود را داشت. انگار جلوی چشم او، همین الان بود که اصغر عظیم را از خانه‌اش بیرون کشیدند و با سرنیزه گوشت صورتش را آویزان کردند. ردیف کارگرانی را که در آن دو روز با طنابهای سفید و ضخیم بهم بسته بودند و به دسته‌های بیست تایی، از این گوشه به آن گوشه می‌کشیدند هرگز از خاطر نمی‌برد.

اسد هنوز گیج آن دو روز بود. نمی‌دانست در غیاب آنها چه خبرها شده است. سخت مضطرب بود. نه برای اینکه علائق خود را پشت کوههای شمال بجا گذاشته بود. نه. او دیگر به هیچیک از این چیز‌ها علاقه‌ای نداشت. آنچه مورد علاقهٔ او می‌توانست باشد دیگر همان در زیراب نمانده بود. با خود او، تا کرمان آمده بود و با دیگران که شنیده بود به قشم و بندرعباس تبعید شده‌اند، تا کنار آبهای گرم خلیج نیز کشیده می‌شد. شنیده بود در شاهی و چالوس چه خبرها است. وقتی از اصفهان حرکت می‌کردند از تهران نیز خبرهای بدی می‌شنید ولی آنچه در آن روز در زیراب اتفاق افتاده بود نمی‌گذاشت اسد به چیز دیگری بیندیشد.

حتی به این فکر هم نبود که با هزار زحمت توانسته است کاری پیدا کند و ناچار می‌بایست رضایت خاطر این بنای کرمانی را هرطور شده است بدست بیاورد. ولی بنای کرمانی دیگر سروصدایی نداشت و فقط گاهی که از او خیلی کسالت می‌دید و دستش خالی می‌ماند صدا می‌زد:

— اسد، چرا خوابی؟ یالا بابا، یالا....

و دیگر سر جرز آواز هم نمی‌خواند. اسد هم حتی به این فکر نبود که از او بپرسد چرا از دل و دماغ افتاده و چرا دیگر آواز نمی‌خواند. روزهای اول کار، هم او و هم اسد، هر دو سرحال بودند. بنای کرمانی هنوز بار اندوه طاقت فرسایی را که اسد از نقاط دورافتادهٔ شمال با خود می‌آورد بدوش خود حس نمی‌کرد. سر جرز آواز می‌خواند و اسد در حالی که از نردبان با سرعت بالا و پایین می‌رفت آهنگ حزن آور صدای او را دنبال می‌کرد. ولی فقط سه روز قضیه ازینقرار بود و از روز چهارم در باره طنین رگبار مسلسلهای زیراب می‌خواست مغز اسد را بترکاند.

فقط نغمهٔ غم‌انگیز بنای کرمانی بود که دراین دو سه روز اسد را از تاریکیهای گذشتهٔ خفقان‌آورش نجات می‌داد. ولی انگار حتی او هم راضی نبود بگذارد این وسیلهٔ راحت بخش، به افکار درهم او سرانجامی بدهد و او را دمی آسوده بسازد.

اسد باز در بهت و کدورتی که پس از بیرون آمدن از زیراب او را احاطه کرده بود فرو می‌رفت و هیچ وسیله‌ای نمی‌یافت که بتواند با آن راه خلاصی برای خود بیابد. پس از غارتی که از اموال همهٔ آنها در زیراب کردند، اسد در همهٔ عالم جز یک مادر و برادر چیز دیگری نداشت. از این دو دلبند آخرین نیز اکنون هیچگونه اثری بجا نبود. غربت تبعید، سنگینی تنهایی او را بیش از آنچه بود نشان می‌داد. دو سه روزی هم با درد دلهای بنای کرمانی خود سرگرم بود و ظهر و شام زانو بزانوی او در کنار منقل آتش قهوه‌خانه و در هوای پر دم و دود آن، پیالهٔ چایی خود را می‌نوشید و به دلداریهای یکنواخت و خسته کنندهٔ او گوش می‌داد. ولی اینهم فایده نداشت. او نمی‌خواست کسی تسلیتش بگوید. و کم کم نسبت به کسانی که او را دلداری می‌دادند احساس می‌کرد یکنوع کینه پیدا می‌کند. فکر می‌کرد این دلسوزیهای دیگران کجای آنچه را که خیلی بعجله و با دستپاچگی در آن دو روز اتفاق افتاد، می‌تواند بپوشاند و یا کم و زیاد کند.

کم کم اوستا محمد ولی، بنای کرمانی، داستان او و همراهانش را بهتر از خود آنها می‌دانست. و برای دیگران در هر کجا که می‌نشستند و حوصله‌ای برای حرف زدن پیدا می‌شد — در قهوه‌خانه‌های بیرون شهر، شبهای جمعه سر قبرستان، و حتی برای پاسبانهایی که مأمور سرکشی به ساختمان زندان جدید شهر بودند — با آب و تاب تمام نقل می‌کرد. اسد می‌دید که حتی خود او هم نمی‌توانست باین خوبی قضایای زیراب را تعریف کند. و ازین بابت در خود آرامشی حس می‌کرد.

بنای کرمانی روزهای بعد برای اسد گفته بود که چرا از دل و دماغ افتاده و دیگر علاقه‌ای ندارد که سر جرز آواز بخواند. گفته بود:

— دیگه نمیتونم مثل سابق آواز بخونم. این صدا دیگه بدرد من نمیخوره... چه میدونم. چیزیم نشده. اما صدایی که من میخوام دیگه ازین گلوی من نمیتونه بیرون بیاد. به درک ، نیاد.

اسد که می‌دید استاد او با چه دلگرمی و علاقه‌ای به گفته‌های سر و ته شکسته و ناقص او گوش می‌دهد تعجب می‌کرد. از زیراب به بعد جز فحش و ته تفنگ چیزی ندیده بود و اکنون از اینکه می‌توانست دل راحت روی سکوی قهوه‌خانه‌های شهر بنشیند و با استاد خود درد دل کند از شوق به گریه می‌افتاد. حتی یکی دوبار گریه هم کرد و اوستا محمدولی که روزهای اول گمان می‌کرد از غصهٔ مادر یا برادرش چنین بیتابی می‌کند او را خیلی دلداری داده بود و حتی خواسته بود که او را به خانه‌اش ببرد و دلجویی بیشتری از او بکند.

دیگر با هم دوست جان در یک قالب شده بودند و اسد با لهجهٔ نامأنوسش چیزی نبود که برای بنای کرمانی خود نگفته باشد.

اسد در میان سکوتی که دیگران را در خود فرو برده بود، تند و با حرارت، بی اینکه مهارتی در حرف زدن نشان بدهد، اینطور صحبت می‌کرد:

— دیگه چطور میشه تو ساختمان محبس کارکرد؟ بله؟ من به اوستا کاری ندارم. خودش میدونه. چه در اونجا کار بکنه چه نکنه، دراین شهر انقدر سرشناس هست که از گرسنگی نمیره. خوب برای خودش بنائی یه. همه هم منتش رو می‌کشند. ما حرفهامون رو با هم خوب زده‌یم. نیست اوستا؟... با هر کپه گلی که من زیر دستش خالی کرده‌م یک دلیل براش آورده‌م که دیگه نبایس تو این بنا کار کرد. اونم همه‌ش رو شنیده و با هر آجری که کار گذاشته اقلا دو دفعه حرفهای منو تصدیق کرده...

اطاق را یک لامپای ده روشن می‌کرد. اسد و دو نفر دیگر از زیرابیها، یک میز و یک تخت سفری، «اسپندار» دادیار جدید شهر کرمان، و دو صندلی خالی رویهمرفته اطاق را پر کرده بود. استاد محمد ولی بنا هم در گوشه‌ای صندلی را به کناری زده بود و روی زمین پهن شده بود. یک عسلی گرد، با یک رومیزی چهارگوش قلمکار، زیر چراغ گذاشته شده بود و از جارختی اطاق نه پالتویی آویزان بود و نه کلاه و شال گردنی.

اوستا محمد ولی سرش را از روی دستش که به صندلی تکیه داشت برداشت و دنبال حرف اسد را گرفت و رو به اسپندار اینطور گفت:

— برای خودتون هم که گفته‌ام. منم دیگه حاضر نیستم.

اسپندار همین یک اطاقی را هم که داشت نتوانسته بود مرتب کند. زندگی موقتی تبعید او را نمی‌گذاشت به فکر اطاق و خانهٔ خود باشد. گرچه شغل دادیاری شهر کرمان ایجاب می‌کرد که به سر و روی زندگی خود بیشتر بپردازد.

در بیرون، سرمای خشکی که خانهٔ بی‌در و بند اسپندار را پر کرده بود با تاریکی دیگر اطاقها که درهایی مثل دهان مرده باز مانده، و طاقچه‌های گرد گرفته داشتند، می‌آمیخت؛ و سکوتی دردناک از آن میان بوجود می‌آمد. سکوتی که سنگینی‌اش روی همه چیز حس می‌شد: روی دیوارهای طبله کرده، روی کف گود افتاده و چال‌وچول حیاط، و روی عرهٔ بامهایی که تاب برداشته و سینه داده بود.

اسپندار سه روز بعد از ورود خود به کرمان، این خانهٔ بزرگ را با چهار اطاق و سایر مخلفاتش به ماهی ۲۵ تومان کرایه کرده بود. ولی خود او جز همان یک اطاق را در دست نداشت. یکی از رفقای گرمانی او یک خانوادهٔ دهقانی را، که در کپرهای خرما زندگی می‌کردند، به او معرفی کرده بود؛ و او از آنها برای سرایداری خانه کمک می‌گرفت و آنها هرشب، بی اینکه اسپندار خواسته باشد و یا اینکه آنان را از اینکار منع کند، برای رفع تنهایی صاحبخانهٔ غریب خود، وقتی شام می‌خوردند، یک پیت حلبی برمی‌داشتند و می‌زدند و آواز محلی فراموش شده‌ای را می‌خواندند:

آی لیلی لیلی لیلی... دوستت می‌دارم خیلی... خیلی...

ولی آن شب در خانهٔ اسپندار سروصدایی نبود. اعضای آن خانوادهٔ دهقانی همان اول شب شام خود را خورده و خوابیده بودند. فقط اطاق اسپندار روشن بود و از درز درهای بستهٔ آن گاهی صدای خنده‌ای و یا فریاد خشم آلودی بیرون می‌آمد. اواخر ماه بهمن بود.

از روزی که اسپندار را از قزوین تبعید کرده بودند این اولین بار بود که در یک همچو جلسهٔ پنج شش نفری شرکت می‌کرد. فقط به میناب که اخیراً سر کشیده بود، چند نفر از رفقای خود را که آنها هم تبعیدی بودند، یافته بود.

اوستا محمدولی سکوت کرده بود. کیسهٔ توتون خود را درآورد و مشغول چپق چاق کردن شد. اسد که خود را راحتتر می‌دید باز گفت:



— من، اگه مرگ مادر و برادرم گیجم نکرده بود، حتماً با براتعلی فرار می‌کردم. منم مثل اون دوتا خودمو سر به نیست می‌کردم. مگه چه‌م بود؟ اگه فرار کرده بودم که دیگه مجبور نبودم تو این بنای جهنمی کار کنم. راضی نیستم یک وجبش بالا بره. کاشکی این تنهٔ لش من زیر همین جرزها میموند و راحت می‌شدم.

اسد خیلی دلتنگ می‌نمود. اسپندار گوش می‌داد و آن دو نفر زیرابی چشم به دهان اسد دوخته بودند و ماتشان برده بود. اوستا محمد ولی که علاقهٔ مخصوصی به نقل سرگذشت زیرابیها پیدا کرده بود باز پادرمیانی کرد و رو به اسپندار گفت:

— حتما براتون تعریف نکرده که حسن و براتعلی چه جوری فرار کردند؟ نیست؟ ...

و پس از اینکه یک پک محکم به چپق زد، بدون اینکه به نگاه شکوه آمیز و خسته از پرچانگی اسد توجهی کند شروع کرد:

— لابد شمارم که میآوردن سر راهتون از مهریز عبور کردید. شاید یادتون نباشه. مهریز پنج فرسخی زیر یزده. پشت ده، زیر سینه کش کوه، دره‌ای هست که بهش میگند «غربال‌بیز». شاید اسمش رو شنیده باشید. دم دمای غروب بوده که کامیونهای باری ارتش با همهٔ زیرابیها به اونجا میرسه. اینطور که اسد تعریف می‌کرد همه‌شون رو توی چهارتا کامیون نظامی ریخته بودند و شب و روز شلاق‌کش می‌آوردند. وقتی میخوان از مهریز راه بیفتند و سواره‌های هر کامیونی رو که حاضرغایب می‌کنند می‌فهمند که از ماشین آخری دو نفر کم شده. اینطور نیست اسد؟... نگذاشته بودند خبر به ماشینهای دیگه برسه و و همه رو فوراً حرکت داده بودند و فقط دو نفر از ژاندارمارو اونجا گذاشته بودند که فراریها رو بگیرند و از عقب بیارند...

اوستا محمدولی ساکت شد و چند پک قایم به چپق زد. یک چراغ خوراکپزی لوله‌دار اطاق را گرم می‌کرد و بوی نفت به مشام می‌رسید. وقتی خواست دوباره شروع کند یکی از آن دو نفر زیرابی اشاره کرد که:

— خود اسدم میدونه. براتعلی قبل از شهریور پنج سال تو یزد تبعید بوده. بایدم اینکارو می‌کرد. آدمی که پنج سال تو یک شهر مونده باشه، اگه نتونه همون نزدیکیاش خودشو سربه نیست کنه پس به چه درد میخوره؟

اوستا محمدولی حرف او را تصدیق کرد و افزود:

— ژاندارمها دو روز مهریز مونده بودند و بخرج قهوه‌چی سر جاده، شام و ناهار خورده بودند و بعدش هم دست خالی راه افتاده بودند. و ده روز بعد خودشون رو به ژاندارمری اینجا معرفی کرده بودند.

اسد از روی خستگی نفسی کشید و با لحن شکوه آمیز گفت:

— برای من فرق نمیکنه که اون دو تا چه جور فرار کردند. این مهمه که اونا مثل ما بیغیرتها احتیاجی ندارند که تو ساختمان محبس کار کنند. شایدم تا حالا گیرشون آورده باشند. چه اشکالی داره؟ من فرارشون رو دو روز بعد فهمیدم. وقتی که هنوز به کرمان نرسیده بودم. هنوزم وقت باقی بود. اما من جایی رو بلد نبودم. حتم داشتم گیر می‌افتم. حالا که دیگه از اینم ترسی نیست چرا باز بمونم؟ شاید تا عید حکم. آزادی مارو بدند. شایدم ندند. من نمیخوام تا اونوقت صبر کنم. من که نتونستم با اونا فرار کنم حالا میخوام تلافی کنم. میخوام دیگه رنگ این دیوارهای بندکشی نشده رو نبینم. میخوام دیگه هیشکی نتونه رنگ این زندون رو ببینه. هیشکی! این دیوارهای بندکشی نشدهٔ زندونو که دستهای چلاق شده‌م در بالا آوردنش شریک بوده...

اوستا محمدولی در پایان هر جملهٔ اسد سر خود را بعلامت تصدیق تکان می‌داد. چراغ روی میز کمی دود می‌کرد. بوی نفت بیشتر شده بود. در بیرون اطاق سوز می‌آمد و از سرمای خشک شب خبر می‌آورد و اسپندار در فکر فرورفته بود.

اسپندار روز چهارم ورود خود، با تبعیدیهای زیراب آشنا شده بود. رفقایش در تهران از او خواسته بودند که در کرمان آنها را پیدا کند و کارهاشان را برسد و سرپرستی کند. شغل او وسیلهٔ خوبی برای سرکشی دائمی او به زندان جدید شهر بود. اسد را در آنجا شناخته بود. زیر طاقهای نیمه کارهٔ زندان با اوستا محمدولی هم چیق کشیده بود. و هر سه در همانجا با هم طرح آشنایی ریخته بودند. با همهٔ زیرابیها آشنایی پیدا کرده بود. و از کار و زندگیشان پرسیده بود و اگر هم کمکی از تهران می‌رسید میان آنها پخش کرده بود. اقداماتی هم کرده بود که حکم آزادیشان را زودتر از تهران بفرستند ولی هنوز خبری نبود. و آن شب، اسد و اوستا محمدولی و دو نفر رفیق نزدیک اسد، که دیگر از بانتظار نشستن خسته شده بودند و طاقت کار کردن در ساختمان زندان جدید شهر را هم نداشتند، آمده بودند که با او مشورت کنند و هرطور شده چاره‌ای بجویند.

اسد دنبالهٔ حرف خود را گرفت:

— من از همهٔ تبعیدیها بیکسترم. خودمم اشکالی نمی‌بینم که بزنم و فرار کنم. کار زندون رو تمام کنم و فرار کنم. اوستا که خودش میدونه. این دو نفرم مجبورند مثل اونای دیگه بمونند و زن و بچه هاشونو ضبط و ربط کنند. من چرا بیشتر از این صبر کنم؟ دیگه نمیخوام تو این شهر بمونم. کار دیگه‌ای هم نمیخوام بگیرم. از مردم این شهر خجالت می‌کشم. اگه تو بندرعباس یک نفر رو می‌شناختم... نه، شناس هم لازم ندارم. اگه فقط راه و چاه رو بلد بودم، همین فردا صبح راه می‌افتادم. پیاده هم شده بود می‌رفتم...

اسپندار فتیلهٔ چراغ را پایین کشید و حرف او را برید:

— راه افتادن که اشکالی نداره. اما آخه شاید بشه وسیلهٔ بهتری پیدا کرد. من که نمیتونم بزارم تو راه بیفتی و خودتو تو بر بیابون سر درگم کنی. اصلا چه علاقه‌ای به بندرعباس پیدا کردی؟ بایس فکر جاهای دیگه‌ای بود. کارو شاید بتونی همه جا پیدا کنی. مهم اینه که کسی باشه و راهنماییت کنه.

راست می‌گفت. اسد دو سه بار پیش خود فکر کرده بود شاید بتوان به بوشهر رفت. هر وقت به یاد کار کردن کنار دریا می‌افتاد به فکر فرومی‌رفت. خیلی دلش می‌خواست بتواند به آنجا برود و دریای جنوب را هم ببیند. ولی پولی که از مزد کارش در ساختمان زندان شهر مع کرده بود، کفاف خرج این سفر دور و دراز را نمی‌داد. دوسه بار پیش خود فکر کرده بود که بقیهٔ خرج سفر را از خود اسپندار قرض کند و برود؛ ولی باز خجالت کشیده بود. امشب بالاخره تصمیم خود را گرفت و گفت:

— بوشهر که میشه رفت. اونجا آشنا هم زیاده. ما زیراب که بودیم بوشهریارو می‌شناختیم. لابد اونا هم اسم مارو شنیده‌اند. حتماً چیزهایی به گوششون رسیده...

اسد این جمله را سنگین و موقر ادا کرد. اسپندار ناراحت شده بود. و غرغر اوستا محمدولی اسد را از حرف زدن بازداشت:

— پس من چه کنم؟ من دیگه کجا میتونم کارگیر بیارم؟ اینجا مردم کجا پول دارند که بتونند خونه بسازند؟ کار هم فقط همین جور جاهای لعنتی پیدا میشه. من که نمیتونم واسهٔ مردم خونهٔ مجانی بسازم. اگه میتونستم که می‌کردم. حالا که نمیتونم دیگه چرا دیوارای زندون شهرشون رو بالا ببرم. من دیگه پیر شده‌م. برام قباحت داره. عرضهٔ اسد رم که ندارم. می‌ترسم. خودش میدونه. تنهایی هم میتونه کار زندونو تمام کنه. سوراخ سنبه هاشو خوب بلده. دیگه باقیش به من چه؟ من که دیگه اوس مد ولی چهار ماه پیش نیستم. بایس بزارم فرار کنم. بدبختی اینه که بندرعباسم نمیتونم برم...

اسپندار در فکر فرورفته بود. راه انداختن کار تبعیدیها در کرمان کار ساده‌ای نبود. تبعیدیها را در اول ورودشان همچون جذامیهای نشاندار همه از خود می‌راندند. ولی برای او کاملا یکسان بود. اگر از کرمان هم تبعیدش می‌کردند به کجا می فرستادندش؟ در دادگستری دو سه بار به او غرغر کرده بودند و رئیس شهربانی نیز در یک جلسهٔ خصوصی از او دوستانه خواسته بود که در این کارها مداخله نکند. اسپندار یکبار دیگر فتیلهٔ چراغ را پایین کشید و گفت:

— اسد، ممکنه بتونم از رئیس شهربانی برات اجازه خروج بگیرم. میناب هم رفیقی داریم که بهش معرفیت می‌کنم. اوستا چیزیش نیست. حوصله‌اش سر رفته... میتونی اونجا‌ها کار کنی؟

معلوم بود که دیگر این سؤال لازم نیست. اسد خوشحال شده بود. غرغر اوستا محمدولی بند آمده بود و از شب خیلی می‌گذشت. آن دو نفر زیرابی دیگر، خاموش، چشم به زمین دوخته بودند و تکان نمی‌خوردند.

وقتی خداحافظی می‌کردند اسپندار اوستا محمدولی را به کناری کشید و گفت:

— اوستا تو دیگه خودتو از ما میدونی، نیست؟ من از تو میخوام که دیگه فردا شب این خونه سوت و کور نباشه می‌فهمی؟ سه تا اطاق خونهٔ من خالی افتاده...

از فردا شب خانهٔ اسپندار شلوغ بود. در همهٔ اطاقها می‌لولیدند. اثاث زندگی مختصری را که همان در کرمان فراهم کرده بودند جابجا می‌کردند. اسد و آن دو نفر زیرابی آنچه را که اوستا محمدولی از خانهٔ خودش آورده بود و بر این بساط محقر افزوده بود، میان خانواده‌ها پخش می‌کردند. پاسبانهای آن اطراف گزارش خود را درازتر از هر شب تهیه می‌دیدند و اسپندار فرصتی یافته بود که باز هم در تاریکی بیرون شهر ساعتی چند قدم بزند و هوای بی‌نشان محله‌های دورافتاده را از نزدیک ببلعد. و شهر را، که با سایهٔ گنگ ساختمان زندان جدیدش، در گودی افتاده بود و در نور بیرمق چراغهای خیابانهای آن، که از دور سوسو می‌زد، پیدا بود، تماشا کند.

این نامهٔ اسد را رفیق مهندس من، رئیس سابق معدن زیراب، که چهار ماه است آزاد شده به من داد. می‌گفت نامه را یک مسافر از تبعید برگشته، از جنوب برایش آورده. خودش هم خیلی تعجب می‌کرد و هنوز نمی‌توانست باور کند که این نوشته‌های اسد باشد. می‌گفت اسد، وقتی در زیر آب بودیم کارگر ساده‌ای بیش نبود... من اظهار تعجب او را لازم نداشتم. و او اجازه داد که نامه را در اینجا بیاورم:

«... شاید هرگز گذارت به این بندر فراموش شده نیفتد. خود من هم قبل از این هیچوقت نمی‌توانستم باور کنم که پایینتر از میناب بندری باسم تیاب وجود دارد. قبل از این اسم خود میناب را هم نشنیده بودم. می‌بینی که دنیای جدیدی به روی من باز شده است. این مرا سر شوق می‌آورد. اینجا فصل ماهیگیری شروع شده. کار ما روبراه است. با رفیق همکارم توی کپرهای خرما زندگی می‌کنیم و من برحمت توانسته‌ام کاغذی و قلمی گیر بیاورم. خودم را خیلی خوشبخت حس می‌کنم. نه مفتشی هست که دائماً زاغ سیاهم را چوب بزند و نه احتیاجی دارم که هر روز خودم را به شهربانی معرفی کنم. فقط شبها به دریا می‌رویم. روز نمی‌شود ماهی گرفت. هنوز دو ماه از بهار نمی‌گذرد اما خیلی گرم است. شاید زیرابیها برایت نوشته باشند، کرمان که بودیم به سرم زده بود که زندان تازه ساز شهر را ویران کنم. خیلی هم آسان بود. فقط سه چهار سال حبس داشت. اوستا محمدولی هم راضی شده بود. تعریفش را حتماً برایت نوشته‌اند. خوب آدمی بود. به اسپندار که نمی‌شد چیزی گفت. ولی خودم راضی نشدم. فایده‌ای نداشت. شاید هم ترس برم داشته بود و به اینکار دست نزدم. ولی فکر کردم توی مسجدها هم می‌توانستند ما را زندانی کنند. چالوسیها را لابد شنیده‌ای که در خود کلوبها حبس کرده بودند. آنکه نشد. من می‌خواستم آب دریای جنوب را هم ببینم. اینجا‌ها خیلی زودتر به حرفهای ما اخت می‌شوند. مثل اینکه به گوششان آشنا است. وقتی واقعهٔ زیراب و همهٔ وقایع شمال را برایشان تعریف می‌کنم مثل اینکه هر کدامشان خواهر و یا برادری در آنجاها داشته‌اند که برایشان اشک می‌ریزند. مثل یک قصهٔ شیرین گوش می‌کنند. خیلی خودمانی هستند. من هم درست جنوبی شده‌ام. دارم سیاه می‌شوم. حتم دارم یکی دوماه دیگر مثل این رفیق تازه‌ام دراز و باریک هم خواهم شد. زندگی تازه‌ای است. خیال داریم یک ماه بعد برویم به قشم. می‌گویند آنجا کار خیلی زیاد است. فصل ماهیگیری که بگذرد کار آنجا شروع می‌شود. من اگر بتوانم خودم را به بوشهر هم می‌رسانم. اینجا خیلی زود با آدم گرم می‌گیرند. رفیق همخانهٔ من قد بلندی دارد. حیف که کمی باریک است. می‌گوید اصلا اهل لار است. از ده فرار کرده. با کدخدا دعوا کرده بوده. خیال دارد به هند برود. می‌ترسد حتی آنجا هم بسراغش بیایند. اولها خیلی وحشت داشت. من چشم و گوشش را کم کم پر کرده‌ام. با هم خوب رفیق شده‌ایم. خیال دارم منصرفش کنم. خودش هم نمی‌داند از هند چه می‌خواهد. خیلی به وصالی شباهت دارد. از وصالی خیلی لاغرتر است. اما درست مثل او است. صبحها با هم ورزش می‌کنیم. اینجا از سرماخوردن هم ترسی در کار نیست. گرچه مالاریا در انتظارمان است. من هم دیگر خیلی مردنی نیستم. اصلا خیلی عوض شده‌ام. شبها که در سکوت دریا چراغ بادی بدست در تالاب کم عمق کنار دریا دنبال ماهیها تور می‌اندازیم و برای همدیگر درددل می‌کنیم نمی‌دانم چرا به یاد وصالی می‌افتم. به یاد آن درد دلهای آخری که با او کردم. هنوز نمی‌توانم او را از یاد ببرم. نه... اصلا نمی‌توانم فراموشش کنم. من که ندیدم. ولی صدای آخرین تیرهایی که در آن چند روز بگوش می‌رسید حتماً همانهائی بود که قلب وصالی را از کار انداخت. عین آن صداها هنوز در گوش من است. علاقه‌مندیهای تازه‌ای که پیدا کرده‌ام جای خیلی از غصه‌های مرا گرفته اما وصالی را نمی‌شود فراموش کرد. هیچ چیز جای غصهٔ او را پر نمی‌کند. هیچ چیز. جای غصهٔ او بقدری بزرگ است که خودم هم وقتی فکرش را می‌کنم گیج می‌شوم. می‌خواهم بگویم به بزرگی دریا است. هیچ نفهمیدم به سر نامزدش چه آمد. شماها را که حالا آزاد کرده‌اند. بالاخره لابد یک کدامتان به خلخال خواهید رفت. لابد او را پیدا خواهید کرد. حتماً پیدایش کنید. حتماً برای من هم بنویسید. نمی‌دانم تا بحال از من خبری داشته‌اید یا نه. خودم هم نمی‌دانم در این مدت چه‌ها بر من گذشته. اینقدر می‌فهمم که خیلی عوض شده‌ام. همینقدر حس می‌کنم که راه خودم را بهتر از پیش یافته‌ام. حالا بعضی وقتها که فکر می‌کنم می‌بینم شخصاً چیزی از دست نداده‌ام. ما خیلی چیزهای از دست رفته داریم. خیلی چیزها از دست داده‌ایم. خودت در آن چند روز خیلی از آنها را برای ما گفتی: شاید خودت فراموش کرده باشی: اما من خیلی مغبون نیستم. مادرم بالاخره می‌مرد. فکر می‌کنم شاید اصلا برادر هم نداشته‌ام. آدم فراموشکار است. اگر هم نباشد اقلا می‌تواند خود را به فراموشی بزند. درست پیداست که زندگی جدیدی برای من شروع شده. این را می‌بینم. خیلی خوب حس می‌کنم. مثل اینکه خیلی از تنگنظریهای من از بین رفته. از این خیلی خوشحالم. نمی‌توانم برایت بگویم چطور. بعضی وقتها حس می‌کنم که دلم برای زیراب تنگ شده ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم دیگر کوه‌های پوشیده از جنگل زیراب در مقابل زندگی من سبزنشده و وسعت دید را کوتاه نکرده. اینجا فقط ساحل دور و محو «رأس التنوره» که در آن دورها سیاهی می‌زند جلوی چشم آدم را می‌گیرد و آنطرفتر دریایی است که مرا به دنیایی بزرگ می‌پیوندد. و دید مرا هر چه دورتر که طاقت داشته باشم با خودش می‌برد. و در بزرگی و پهناوری خودش سنگینی مصائبی را که بر دوش ماست محو می‌کند...»





در راه چالوس



رفیق سفر کردهٔ من، وقتی می‌خواستم از تهران حرکت کنم، پای قطار خوب برایم گفته بود که با اینهمه اسامی نو، و اروپایی مآب هنوز هم برای یک مسافرت کوتاه در ولایات، باید مثل عهد دقیانوس، چهار روز بلیط گاراژها را در جیب نگهداشت و بالاخره هم با یک ماشین قراضه و زوار دررفته برای صد کیلومتر راه، یک بیست و چهار ساعت گرد و خاک جاده‌های پر از دست انداز را بلعید و پس از رسیدن به مقصد هم چهار روز برای رفع خستگی مسافرتی که فقط برای فرار از یکنواخت بودن و خستگی زندگی شهر در پیش گرفته شده بوده از کار بیکار ماند و استراحت کرد.

من از بابل که به رشت می‌خواستم بروم درست همین اتفاق افتاد. قرار بود با یک سواری هشت نفره ساعت یازده فردای آنروزی که بلیط گرفتم راه بیفتیم و پس فردا را به رشت برسیم. ولی درست دو روز بعد از موعد حرکت، بالاخره مجبور شدم یک روز صبح ساعت هفت با اتوبوس تهران خود را تا چالوس برسانم و از آنجا با ماشین دیگری به رشت بروم.

اتوبوس خالی بود. ما فقط هفت نفر بودیم. دو نفر سرباز که از مرخصی برمی‌گشتند، یک بازاری، دو نفر شوفر که ماشینهاشان آنطرف تونل جادهٔ مخصوص بانتظارشان بود، و «اردوئی» که می‌بایست رفیق همسفر من می‌شد، و خود من.

اردوئی را در گاراژ که می‌خواستیم راه بیفتیم، رفیق میزبانم به من معرفی کرد و قرار شد مرا در پیشامدهای محتملی که ممکن است تا قبل از چالوس اتفاق بیفتد، کمک کند.

اردوئی هم مثل من باری نداشت. چمدان کوچک خود را زیر صندلی دوم، که با هم روی آن نشسته بودیم، گذاشت و راه افتادیم.

سرسبزی و طراوتی که در همه جای مازندران چشم را خیره می‌کند، اینجا، در کنار جادهٔ پر از گردوخاکی که ما را بسوی آمل و بعد هم به چالوس می‌برد، از غبار اندوه پوشیده شده بود. ولی دورتر از جادهٔ خاکی و سفیدی که در وسط مزارع می‌پیچید، شالیزارها با «نفار»هایی که پایه‌هاشان در میان رطوبت زمین پوسیده شده بود و به آن اطمینانی نمی‌شد کرد، و دخترهای چارقد بسری که از میان صیفی‌کاریها سبد‌های خربزه به سر داشتند و بطرف شهر می‌رفتند، هنوز تماشایی بود. در آن دورها مهی که باقیماندهٔ ابر پربرکت دو روز پیش بود هنوز بر فراز درختهای درهم پیچیدهٔ جنگل موج می‌زد. و حتی سفالهای طاق کوخهای معدودی هم که در کنار جاده از وسط درختها پیدا بود، سبزی زده بود.

بالاخره سر صحبت ما باز شد. یادم نیست از کجا شروع کردیم. لابد او از مقصود من در این سفر پرسید و من هم مقصد او را سؤال کردم، و یا من به دانستن شغل او علاقه‌مندی نشان دادم و او نیز می‌خواست بداند که من در تهران چه می‌کنم. بالاخره به او می‌گفتم:

— بابل خیلی خلوت بود. تو کوچه‌ها و خیابونهای شهر شما من فقط سفال بام خونه‌ها رو می‌دیدم. همه‌ش همین. چیز دیگه‌ای از شهر شما برای من جالب نبود. راستی چرا. فقط وقتی هم که کف چوبی اتاقها زیر پام صدا می‌کرد محیط تازه‌ای رو حس می‌کردم...

با علاقهٔ زیاد حرف مرا برید و گفت:

— من نمیدونم از بابل ما چی می‌خواستید که توش ندیدید. به نظرم اگه پارسال بابل بودید تازگیهاش واسهٔ شما که تو تهران سوت و کور اونوقت زندگی می‌کردید بیشتر بود، شایدم نبود. بهر جهت بابل که دیگه بابل من نیست.

— مگه شما در بابل کار نمی‌کنید؟

— نه. من کاری ندارم که بکنم. یک ساله که از بابل آواره‌م.

از شیشهٔ روبرو به جاده خیره شده بود و این جمله را با یکدنیا آه و درد گفت. من پرسیدم:

— پس الان کجا میرید؟

— نمیدونم. شاید چالوس، شاید تهران، شایدم به اصفهان...

و بی اینکه من سؤال دیگری کرده باشم حرف خود را دنبال کرد:

— اونوقتها که هنوز صاحب ماشینام بودم سالی یکدفعه‌م رنگ دریا رو نمی‌دیدم. همین دریایی رو که زیر گوشمونه. همیشه پشت رل ماشین باریم نشسته بودم و جادهٔ ساری و آمل زیر پام بود. همهٔ شهرهای مازندرونو هفته‌ای یک دفعه‌م شده بود می‌دیدم. خیلی کم بار می‌زدم. ماشینم در اختیار رفقام بود. راستی لابد شمام از وقایع اونوقتا خبری شنیدید. ما اونوقتا تو مازندرون فقط حزبی نبودیم. خود من دوشب دم دروازهٔ آمل کشیک داده‌م. مثل ریگ واسهٔ مخالفین ما تفنگ می‌فرستادند. میبایس حساب این تفنگها رو نیگه می‌داشتیم وگرنه سر دو روز میخوردنمون. کار من با ماشین باریم همین بود. مادرمو هفته به هفته هم نمیتونستم ببینم. سواری هم که زیر پای برادرم بود. یا تهران بود، یا گرگان و دشت. خودشون بنزین می‌خریدند و هر جام که می‌رسیدیم چیزی پیدا می‌شد که بخوریم و از گشنگی نمیریم. دو سال کار من این بود...

من میان حرفش دویدم و گفتم:

— پس اون جوونکی هم که پریروز ما رو به بابلسر برد برادر شما بود؟

— بله

— لابد ماشین سواریش هم همون بود که الان می‌گفتید؟

— نخیر... سواریم توهمون وقایع چند روزهٔ اول از بین رفت. باری رو دوماه پیش ازون فروخته بودم و خرج سواری کرده بودم. خیلیهارو آنروزها به تهران بردم و عدهٔ زیادی رو از تهران به اینجا رسوندم. اونهایی‌شون رو هم که نمی‌بایست آفتابی می‌شدند دوسه شب خونه‌م نگهشون می‌داشتم. بعضیهاشون چه جوونهای خوبی بودند. شما اونا رو ندیده بودید: خیلیها خودشونو اینجا و همه جای دیگه رفیق آدم میدونند. اما اگه تو دنیا بشه رفقایی پیدا کرد همونها هستند. همین.

آفتاب زیبای این دوسه روز گل و لای جاده را خشک کرده بود و از زیر چرخهای اتوبوس، در عقب ماشین، غوغایی از گرد و خاک بپا می‌شد. اردوئی خیلی چیزها داشت که بگوید. با همهٔ عجله‌ای که در حرف زدن داشت، درست پیدا بود که اگر تا چالوس هم سؤالی نمی‌کردم و او را می‌گذاشتم که یکریز حرف بزند، بازهم نمی‌توانست دل پر خود را خالی کند. ولی من چیزهای دیگری را هم لازم داشتم بدانم. پرسیدم:

— پس شمام شوفر بوده‌ئید! لابد حالام میرید ماشینی چیزی بخرید؟...

— نخیر. برام چیزی باقی نمونده که باهاش بتونم ماشین بخرم. همین شوفری رو که پشت رل نشسته می‌بینید؟ درسته که جوون شوخیه اما راستش رو بخواید آدم نیست. سواری منو همین خودش خرید. اما الان با هم قهریم. به ما فحشم میده. بعد از اون وقایع که من فرار کردم، درست چهارماه یزد بودم. اونجا فقط با پول سواریم که برام فرستاده بودند زندگی می‌کردم. همین جوون سرم کلاه گذاشت و مغبونم کرد. شاید به دردتون نخوره که بدونید چه جور معامله کردیم و چه جوری سرم کلاه گذاشت...

قیافهٔ حریص به دانستن من، او را به سر شوق آورد. جملهٔ استفهام آمیز خود را، که از سر بیمیلی می‌جوید نیمه کاره ول کرد و گفت:

— یک روز قبل از اونکه همهٔ شهرهای اینطرف مازندرون حکومت نظامی بشه من کسی رو به تهران برده بودم. فردا صبح وقتی برگشتم هنوز نمیدونستم چه خبره. پایین آمل یهو ملتفت شدم که دارند تعقیبم می‌کنند. سواری زیر پام بود. همهٔ رفیقهای مازندرون میشناختنش. حتماً نشونیهاشو کسی داده بود. یکنفر دیگه‌م با من بود. سواریم خیلی بکش نبود. محکم بود اما نمیتونست تندتر از چهل بره. حتماً به ما می‌رسیدند. یک جیب زیر پاشون بود و مثل برق می‌اومدند. دنبالمون می‌کردند. به آمل چیزی نمونده بود. اما آمل برای ما لونهٔ زنبور بود. اگه پارسال بمازندرون اومده بودید می‌فهمیدید چی میگم. حتم داشتیم اگه به آمل برسیم کارمون تمومه. نزدیکیهای آمل کنار جاده یک میدونگاهی بیدرختی هست که تا وسط جنگل میره. جاده که پیچ خورد و سواری ما از نظرشون غایب شد، فوراً تو اون میدونگاهی پیچیدم و صاف تا وسط جنگل روندم. نمی‌گذاشتم رل هیچ تکون بخوره. خیلی تند میروندم. چرخها از روی ریشهٔ درختایی که بریده بودند می‌پرید. من نمی‌گذاشتم رل پیچ بخوره. دو سه دفعه سخت برخورد کرد. حتماً لاستیکها روی ریشهٔ درختها عیب کرد. این جوونک بی غیرتم لابد همینو دستک کرده بود و لاستیکهای ماشین رو اسقاط شده حساب کرده بود و باصطلاح سواری رو بی لاستیک خرید...

نگاهی به جوانک انداخت. مثل اینکه شوفر متوجه گفته‌های ما بود. و گاهگاهی که من سرم را رو به جلو می‌گرداندم، در آینهٔ جلوی او می‌دیدم که متوجه ما است. اردوئی داستان خود را ادامه می‌داد:

— جیبشون رد شده بود. ما ممکن نبود برگردیم. سواری منو مثل گاو پیشونی سفید همه از دور می‌شناختند. باک رو خالی کردم. سویچو ورداشتم و ماشینو همونجا ول کردیم و رفتیم. تهران که رسیدم می‌خواستم واسهٔ برادرم بنویسم که بره و ماشین رو ضبط و ربط کنه. اما می‌گفتند که اورم گرفته‌اند. همهٔ اینها رو می‌شناختم. با هم رفیق بودیم. واسهٔ همین جوونکی کاغذی نوشتم که بره و کار ماشینو تمام کنه. بهش اختیار دادم که هر طوری دلش میخاد سواری رو بفروشه و پولشو برام بفرسته. بعد از یک ماه سه هزارتومن برام فرستاد. نوشته بود که لاستیکهای جلو از بین رفته بود. اما بعدها که برادرمو آزاد کردند برام نوشت که ماشینو با همون لاستیکاش یکدفعه دیده...

آب دهان خود را فروبرد. سیگاری درآورد و آتش زد. پس از آن تا به آمل که رسیدیم، خصوصیات اطراف شهر را برای من شرح می‌داد.

از روی پل که رد می‌شدیم برایم گفت که ویلاهای ردیف کنار رودخانه را کی و چه کسانی ساخته‌اند. توی یکی از خیابانهای فرعی مقابل رودخانه پیچیدیم و دم گاراژ ایستادیم. اتوبوس می‌باید مسافر می‌گرفت و من وقت داشتم که سری به شهر و به بازار آن بزنم.

با سقف کوتاه خود، بازار خیلی تنگ و خودمانی بود و من گرچه غریبه بودم توجه هیچکس را جلب نمی‌کردم. در یک دکان بزازی یک خانوادهٔ دهقانی برای دخترشان که در همان کنار ایستاده بود و دخالت نمی‌کرد، جهیز تهیه می‌کردند. لامپاهای نفتی پهن و واز و ولنگ امریکایی از در و دیوار اینجا هم بالا می‌رفت. و قاطردارهای مازندرانی با بار برنج خود و کره مادیانهایی که بازار را از شیطنت خود پر می‌کردند راه را بند آورده بودند.

وقتی برگشتم هنوز اتوبوس مهیای حرکت نبود. اردوئی در بانک کاری داشت. با هم به آنجا رفتیم. می‌خواستم بدانم چکار دارد. وقتی مرا با دو نفر از رفقای آنجا که در بانک کار می‌کردند آشنا کرد و ما برگشتیم در راه از او پرسیدم که در بانک چکار داشت. گفت:

— اسکناس بزرگ می‌خواستم بگیرم.

فکر کردم لابد خیلی پول دارد. ولی من هنوز نفهمیده بودم او چکاره است. نمی‌دانم چرا علاقهٔ مخصوصی به دانستن این مسئله در من انگیخته شده بود. ساشین عازم حرکت بود. تصمیم گرفتم پس از حرکت اولین سؤالی که از او می‌کنم همین باشد. ولی. خود او وقتی یک سیگار آتش زد و ماشین که آمل را پشت سرگذاشت و دوباره در جادهٔ خاکی مارپیچی که در میان مزارع برنج تا زیر جنگلهای دوردست می‌پیچید افتاد، مثل اینکه دنبالهٔ داستان خود را گرفته باشد، اینطور ادامه داد:

— هرطور بود چهاراه یزد موندم. وقتی سروصداها خوابید برگشتم به اصفهان. یکماهی هم اونجا بودم. با دونفر اهوازی همونجا آشنا شدم. اونا منو واداشتند به این کار جدیدم مشغول شم...

با قیافهٔ خجلت زده‌ای جملهٔ خود را تا به اینجا رسانید. من با عجله پرسیدم:

— پس بالاخره کاری پیدا کردید؟ ...

نگذاشت سؤال من تمام شود و گفت:

— براتون میگم که حالا چیکار دارم. اما بگذارید قبل از اینکه باعث تعجبتون بشم هر چی رو که بایست براتون بگم. شایدم از من متنفر بشید.

من از خودم می‌پرسیدم این چیست که مرا به تعجب و نفرت وا خواهد داشت. و او ادامه می‌داد:

— خیال می‌کنید تا حالا چند نفر اینطور خواسته‌اند از حال من خبری بگیرند؟ ها؟ ... حتی برادرم تا حالا نخواسته بدونه که من چیکار می‌کنم. می‌فهمید؟ خوب چه کنه. مگه وقت اینکارو داره؟ ما اصلا کی سر فرصت همدیگه رو می‌بینیم؟ صبح تا شام سواری اربابش زیر پاشه و خوشگذرانیهایی رو که از دندهٔ ماشینشم بهش نزدیکتره با حسرت نگاه میکنه و میگذره. مادرمون در حال انتظار، خونه برادرش نشسته که من یا برادرم برگردیم و سراغی ازش بگیریم. دیگه هیچ چی هم ازمون توقع نداره. دائیم مدتها است او رو به خونه‌اش برده و نمیگذاره حتی یک شب هم پهلوی ما بیاد و درد دلهای پسر آواره‌شو بشنوه. همونوقت که من فرار کردم و برادرمو گرفتند، او رو به خونه‌اش برده بود به این شرط که از ما چشم بپوشه. حق هم داره من و برادرم که نمیتونسیم خرجیش رو بدیم... چه می‌گفتم؟...

صدایش به ناله شبیه شده بود و من، که سروصدای ماشین نمی‌گذاشت صدایش را بشنوم، سرم را خیلی نزدیک به او برده بودم. فهمید. ماشین در یک دست انداز افتاد. سخت تکان بخورد. او روی صندلی جابجا شد. نگاهی از آینهٔ جلوی ماشین به صورت شوفر کرد و ادامه داد:

— همهٔ اونایی که تا دیروز محل سگم بهشون نمی‌گذاشتیم امروز برای خودشون آدمی شدند و برامون پشت چشم نازک می‌کنند. من اگه میدونستم شوفر ماشین این یارو است اصلا سوار نمی‌شدم. وقتی هم که دونستم فقط بخاطر همسفری با شما بود که بلیطمو پس ندادم. خیلیها خودشونو رفیق و هم مسلک ما جا می‌زدند. این سرشونو بخوره، خودشونو نوکر و چاکرمونم میدونستند. اما الان لابد دیدند که در بابل روزنومه و مجله رو چه جور پخش می‌کردیم.... باز پرت شدم. از اونوقت تا حالا کار من اینه. گاهی اهوازم. گاهی اصفهان و تهران و گاهی هم میام اینجا، چند روزی هستم و باز برمی گردم...

گردوخاک از درز تختهٔ کنار ماشین تو می‌زد. و روی لباس سیاه او می‌نشست، او کنار پنجره نشسته بود. باد می‌زد و موهایش را روی صورت کشیده‌اش می‌ریخت. دستی به موهای مجعد و پرپشت خود که خاک بر آن می‌نشست برد؛ مرتبش ساخت و بعد اینطور مشغول شد:

— خیلی خسته شده‌م. سه ماه بیشتر نیست که به کار جدیدم سوارم. اما تو همین مدت می‌بینم که دارم خورد میشم. من شاید یکوقتی هم بزن بهادر بودم. اما حالا برام تره هم خورد نمی‌کنند. می‌بینید که به اصطلاحات تهرانیهام خوب آشنام...

تعجبی را که آشنایی او با اصطلاحات تهرانبها در من ایجاد کرده بود، در قیافه‌ام خواند و اینطور ادامه داد:

— می‌بینید که لهجهٔ منم مازندرانی نیست. خود منم بابل به دنیا نیومده‌م. پدرم از مجاورین کاظمین بود. من دوساله بودم که از عراق بنه کن راه افتادند. سه سال اصفهان و بعد هم چند ماهی تهران بودند و بعد بسراغ همین دائیم که الانه صحبتشو می‌کردم به بابل اومده بودند. و خدا نمیدونم بگم چیکارشون کنه، همونوقت دست منم تو حنا گذاشتند و از همون بچگی دختر دائیمو برام شیرینی خوردند...

موضوع صحبت باز فراموش شده بود. متوجهش کردم. شاید از اینکه می‌دید علاقه‌ای به دانستن چیزهای دیگری از زندگی او ندارم دلتنگ می‌شد ولی کلام خود را بهم دوخت و دوباره به سر مطلب آمد:

— این سه ماهه شاید ده دفعه اصفهان و سه دفعه‌م اهواز رفته‌ام. اما در هیچکدوم این سفرها هیچ مقصدی نداشتم. درست آواره بوده‌م. لابد میدونید شونرها چه عقیده‌ای دارند؟ از این شهر که راه می‌افتند، اگرم مسافرهارو بقصد چالوس گرفته باشند هیچوقت نمیدونند کجا میرند. وقتی هم ازشون مثلا بپرسی «کی میرسیم؟» می‌گند: «کی کار شیطونه». لابد شما هم دیدید. تنها اطمینانی که میتونند داشته باشند اینه که چون جاده به چالوس میره لابد اونام به اونجا می‌رسند. من این پنجماهه درست اینطور بوده‌م. شایدم از این بدتر. اگه شوفرها امیدوارند که شاید واسهٔ ماشینشون خطری پیش نیاد، و حتم دارند که غیر از اینم خطری واسشون نیست، من این امیدرم نداشته‌م. و هروقت پشت چوبهای تفتیش سر جاده‌ها، یا دم دروازهٔ شهرها میرسیده‌م خودمو درست لب یک پرتگاه میدیده‌م...

دست اندازهای جاده خیلی زیاد شده بود. من او را و درددلهای او را خوب می‌فهمیدم. درک می‌کردم. درودیوار ماشین سخت تلق تلق کرد و فضای اتوبوس پر از گرد و خاک شده بود. و او با لحنی شکوه آمیز اینطور به اعترافات خود ادامه می‌داد:

— از این کارم چه رضایتی میتونم داشته باشم؟ باور کنید وقتی ماشین باریم زیر پام بود و به پیشواز یک عده مسلح کلاردشتی می‌رفتم هیچوقت نشده بود که بترسم. یا دلم هری تو بریزه. اما الان که دم دروازهٔ چالوس و اونطرفتر پایین کرج — برای تفتیش پای ماشین میاند، تیرهٔ پشتم باز میلرزه. اون اوایل که تواینکار فقط برای خطرهایی که داشت پاگذاشته بودم برام هیچ فرقی نداشت. هیچم نمی‌ترسیدم. اما الانه... چی بگم؟... وقتی یکی رو مثل شما می‌بینم، از خودم بیزاریم میگیره. دوباره بیاد اونوقتا میافتم. آرزو می‌کنم که کارمو ول کنم. میخوامم اینکارو ول کنم اما فکر می‌کنم بعدش چه بکنم. به رخ کسی نمی‌کشم که ماشینامو یا زندگیمو سر چه چیزهایی گذوشتم. اونای دیگه جونشونم داده‌ند. نظامیهای فراری دشت به من خیلی پندها داده‌ند. من کار دیگه‌ای که ازم برنمیاد. اگه بدونم یک نفر نگران وضعیه که من دارم — نمیخوام فکر سیری یا گشنگیم باشند — فقط اگه بدونم نگران وضع منند، همین کافیه که کارمو ول کنم و دوباره برم گوشه‌ای بشینم. من اگه اینهمه شبها بیداری کشیده‌م، اگه خودمو آوارهٔ بیابونها کرده‌م، اگه زندگی ناچیزم روآتش زده‌م، همه‌ش دلم به این خوش بوده که چشمهایی هست که خبر دوندگیهامو با علاقه میخونه و بهش اهمیت میده. اما وقایع پارسال زمستون که در مازندرون گذشت این ایمان رو از من گرفت. حالا بعضی وقتها که به فکر می‌افتم به خودم میگم اصلا چرا تو اون واقعهٔ نزدیک امل فرار کردم؟ و چرا نگذاشتم منم بگیرند و به زندونم بندازند؟ حتماً راحتتر بودم. حتماً پشت این چوبای تفتیش سر جاده‌ها دیگه پشتم نمی‌لرزید. اما بعضی وقتهام به خودم میگم شاید همین بهتر بود که به زندون نیفتادم. من از کجا میتونستم حتم داشته باشم که با اینهمه عذابی که به آدم میدند، بتونم ساکت بمونم و خودمو از دست ندم. چطور میتونستم؟...

آهی کشید. باز یک سیگار آتش زد. با دستمال گردوخاک را از دور لبهای خود پاک کرد. از شیشهٔ جلوی ماشین کمی به جاده خیره شد و گفت:

— میدونم که سرزنشم خواهید کرد. سیدونم خیلی دلتون میخواد نصیحتم کنید که اینکارو ول کنم...

کلامش را بریدم و گفتم:

— من هیچ دوست ندارم به کسی نصیحت کنم. اما می‌خواستم بگم شما خیلی خوب میتونید ایمان شکسته شده‌تونو روی از خودگذشتگی آدمهایی که هنوزم در گوشه و کنارملکت رنج می‌برند بنا کنید. فکر می‌کنم خوب بشه اینکارو کرد. همچی نیست؟...

به من مهلت نداد و افزود:

— چطور همچی چیزی میشه؟ من که تو این شش هفت ماه هرجا پاگذاشتم تابلوهای سرنگون شده دیده‌م و به هر کی برخورده‌م با زبون درازش بهم نیش زده چطور میتونم این بدجنسیها رو فراموش کنم؟ و روی این گودالهای خباثت، ایمان از دست رفته‌ام رو پی‌ریزی کنم؟ من دیگه قدرت اینکارو ندارم. ازم برنمیاد...

درست عصبانی شده بود و حرف خود را می‌جوید. در اولین برخوردم با او فکر نمی‌کردم بتوانم غیر از جمله‌های تکرار شده و عادی زندگی را از دهان او بشنوم ولی او خیلی دقیقتر از آنچه من فکر می‌کردم دل خود را برایم باز می‌کرد. جملات قالبی و خسته کننده‌ای را که در هر گوشه‌ای که رفته بودم از دهان همهٔ آشنایان و رفقایم می‌شنیدم کمتر از دهان او می‌شنیدم. کم کم می‌دیدم که سعی می‌کند مرا به حرف بیاورد. شاید می‌خواست من برایش بگویم که مسافرت من تنها یک سفر گردشی نیست. و شاید می‌خواست نظر مرا نسبت به این بدبینیهای خودش بشنود. ولی من بیش از آن چیزی نگفتم و ساکت ماندم و او ناچار ادامه می‌داد:

— بابل که بودم، و حتی تهران، رفقای زیادی داشتم که شبها براشون درددل می‌کردم و اونا هم مرو دلداری می‌دادند. اما من که به دلداری کسی گرم نمیشم. شاید این خیلی بد باشد. اما من مثل اینکه عادت کرده باشم میخوام بازم از من بخواند ماشین باریمو داشته باشم و با یکدسته از رفقام، از این شهر به اون شهر، به پیشواز یاغیهایی برم که به جون من و امثال من تشنه‌اند. من همیشه میخواسته‌م به راهی قدم بگذارم که اقلا از چند تا پرتگاه بگذرد و منو با خطراتی که ازش فقط خیلی مبهم اطلاع دارم روبرو کند. شاید واسهٔ همین بود که اینکاره شده‌م. اما گفتم که الان دیگه اینطور نیست. این دل منو بهم میزنه. حالا که اینجا نشسته‌م مثل اینکه زیر صندلیم کورهٔ داغی گذاشته باشند اذیتم میکنه. اما بازم این رنج رو به خودم قبول می‌کنم و بازم چمدون خودمو از همهٔ چیزهایی که برای آدم خطری پیش میاره پر می‌کنم و تو این سفرهای دور و دراز خودمو آواره می‌کنم و سرمای شبهای دراز زمستون رم بجان و دل می‌خرم...

ساکت شد. من نمی‌خواستم قبل از اینکه همهٔ درددلهای او را بشنوم سخنی گفته باشم. ولی او ساکت شده بود. فکر کردم شاید گمان کند این بیزاری من از او است که زبانم را بسته و خاموشم ساخته. نمی‌بایست می‌گذاشتم ساکت باشد. شاید دیگر کسی را گیر نمی‌آورد که برایش درددل کند. گفتم:

— آخه همیشه که کلاردشتیها وجود ندارند که بشه به پیشوازشون رفت و خلع سلاحشون کرد. ماشین باریتون رو هم که گفتید فروخته‌اید...



حرف مرا قاپید و گفت:

— من اگه از زیر سنگ هم شده ماشین گیر میارم... اینکه کاری نداره. من که کار دیگه‌ای ازم برنمیاد. امروز به چه درد می‌خورم. من فقط میخوام پشت رل ماشینم بشینم و واسهٔ شماها سگدوی کنم. اینم یک جورشه. چی باید کرد؟ شاید شما تعجب کنید. شایدم بخواهید منو راضی کنید به شهر برگردم و مثل اونای دیگه کاری بگیرم و مثل همه زندگی کنم...

چنان تنفری در قیافهٔ او خوانده می‌شد که گویا چشمش به مرداری افتاده باشد:

— من به این زندگی مردم شهر تف می‌کنم و بدورش میندازم. من کی میتونم برم پشت دکون بشینم و صبح تا شام صلوات بفرستم و منتظر یک مشتری کوفتی باشم؟ یا کی حوصله دارم برم کار دولتی بگیرم و دفتر حضور و غیاب امضا کنم؟ دائیم چند بار گفته که بیام و برم تو ادارهٔ ثبت برام کاری بگیره. سرشو بخوره به خودشم گفته‌ام. بدبخت اونم واسهٔ خاطر من نیست که دلسوزی میکنه. میخواد دخترشو بپام ببنده و منو خونه نشین کنه...

باز موضوع کلام فراموش شده بود. شاید خودش هم ملتفت شد. من نمی‌خواستم از این گوشهٔ زندگی خصوصی او بی اطلاع درگذرم. گذاشتم حرفش را بزند. حتماً غم دل او را در اینجا سنگینتر و خفه‌کننده‌تر می‌توانستم بیابم. او سیگار دیگری آتش زد. روی صندلی جابجا شد و گفت:

— گفتم که از همان کوچکی ما رو برا هم شیرینی خورده بودند. هنوز زیاد سرگرم کار نشده بودیم که برام عروسی کردند. نان درآر هم که شده بودم. هیچ نقصی هم نداشتم. بیچاره دخترک! تازه داشت بهم علاقه پیدا می‌کرد که کارما شروع شده بود. دیگه طوری شده بود که اگه هفته‌ای یک دفعه هم پیشش می‌رفتم راضی بود. حالا می‌فهمم چه خون جگری می‌خورد. زن شوهرداری که خونهٔ باباش ولش کرده باشند و فقط هفته‌ای یک دفعه بهش سری بزنند دیگه چه حالی می‌خواهد داشته باشه؟ بازم راضی بود. هیچوقتم گله نمی‌کرد. فقط صبحها که می‌خواستم راه بیفتم و برم، می‌پرسید: «عزیز، بازم اینقدر دیر بر می‌گردی؟» این حرفش راستی دلمو می‌سوزوند. هیچوقت از یادم نمیره. از وقتی که فرار کرده‌م تا حالا دیگه ندیدمش. باباش دیگه نگذاشت پهلوش برم. میگه یا بیا کار برات بگیرم و شهر بمون وگرنه نمی‌گذارم دخترمو نیگام بکنی. خوب من چه بکنم؟ نمیدونم میخوامش یا نه. دلم براش خیلی میسوزه. شاید کم کم یادم بره. اما نمیدونم بیچاره دخترک چی میکنه؟ شایدم بتونم دوستش داشته باشم. اما اگه بدونم اونم میخواد منو پابند کنه هیچ حاضر نیستم ریختشم ببینم. چطور میتونم یکجا پابند بشم. من هوای اطاقی رو که رتوش بیست دفعه نفس کشیده باشم دیگه نمیتونم فرو بدم. خفه میشم. خودم میدونم خیلی بده. اما من بیابونی شده‌م. چه باید کرد؟ من اینطوری بوده‌م... از اولم اینطوری بوده‌م...

رنجی را که او می‌برد بسادگی نمی‌شد درک کرد. خانه‌اش را نچاپیده بودند و به زندانش نینداخته بودند. از همهٔ این زجرها فارغ مانده بود. ولی آزادتر از دیگران هم نفس نمی‌کشید. کم کم درسی یافتم که راستی چیزی ندارم به او بگویم. باز ساکت مانده بودم. سنگینی سکوت ما هوای اتوبوس را وزین می‌ساخت و ماشین را از تکان خوردن بازمی‌داشت. نمی‌دانم شاید جاده دست انداز نداشت. اردوئی ته سیگار خود را از لای شیشه به بیرون انداخت. شیشه را دوباره بست و گفت:

— من همیشه‌م همینجوری بوده‌م. مدرسه هم که بودم آدم سربراهی نبودم. هنوز ده سالم نشده بود که دزدکی یک دفعه رفتم به آمل. پدر مادرم یک هفته خودشونو کشته بودند. وقتی برم گردوندند انقدر کتکم زدند که درست یادمه یک ماه تو رختخواب افتادم. اما من بازم از مدرسه دررفتم و بازم از بابل فرار کردم. تو یک تعطیلی عید یادمه اومدم به همین چالوس...

به چالوس نزدیک می‌شدیم و می‌بایست از او جدا می‌گشتم و هنوز او خیلی درددلها داشت که برای من بگوید و شاید خیلی چیزها می‌خواست از من شنیده باشد. ماشین در نوشهر که پیچید و دریای ساکت و آرام را، که زیر پای ما دراز کشیده بود، پشت سر کذاشت او سکوت خود را شکست و ناگهان عقدهٔ دلش باز شد و دوباره شروع کرد:

— شاید شما نخواهید چیزی بگید. من که مجبورتون نمی‌کنم. اما من چرا درددل نکنم؟ من که تا حالا کسی از حالم سؤالی نکرده بود خیلی زود همه چی رو براتون گفتم. اما نه. مگه کجاشو گفته‌ام؟ حیف که از این ژاندارمها بیزارم. حیف که دلم برای دختردائیم میسوزه. وگرنه امنیه می‌شدم و می‌رفتم لرستان یا میان عربهای جنوب. فقط شتردوانی تو بیابونهای داغ اونجا‌ها، میتونه منو آروم کند. از این مملکت خراب شده که نمیشه دررفت. وگرنه خیلی جاها به من احتیاج دارند. به من که برم پشت رل ماشینم بشینم و یک دستهٔ بیست نفری رو واسهٔ شبیخون زدن، به راهی ببرم که اقلا از ده تا پرتگاه عبور کنه. حیف که نمی‌گذارند. حیف که فکر دختردائیم راحتم نمیگذاره. آخه زن منه. هنوز که طلاقش نداده‌م. مثل اینکه دوستشم دارم. پدرسگ این دائی بدبختم اگه می‌گذاشت اورم ورش می‌داشتم و با هم آواره می‌شدیم. نمیتونم خیلی از بابل دور بمونم. راحت نیستم. وقتی یزد بودم همه‌ش به فکرش بودم. مادرم هرچی کرد نتونست دائیمو راضی کنه. خفه شده فقط پول میخواد. منم که پول ندارم. میرم شاید شانسم بگه. شاید بتونم پولی گیر بیارم و چشمهای حریص این بدبختو پر کنم... میرم سر به بیابون می‌گذارم. آدم چلاق که نیست که. من اگه نمیخوام امنیه بشم و اگه نمیتونم دنبال یاغیها تو بیابونای داغ جنوب آواره بشم، میتونم که چمدونم رو از هرچی خطری برام پیش بیاره پر کنم و پشت چوب تفتیش نزدیک شهرها مثل بید بلرزم و اونوقت حظ کنم...

من از تعجب داشتم وحشت می‌کردم. تاکنون به چنین کسی بر نخورده بودم. با تمسخر گفت:

— بله، اون اولها برام هیچ فرقی نمی‌کرد. نه می‌ترسیدم و نه حظ می‌کردم. گیج بودم و کارم رو تکرار می‌کردم. اما حالا. حالا که اونطرف چالوس می‌رسیم، حالا که مخصوصاً تو ماشین این پسرهٔ جعلق سوارم بازهم خواهم ترسید و باز هم لذت خواهم برد. از ترس اینکه مبادا گرفتار شم، از ترس اینکه آبروم جلوی این پسرهٔ الدنگ بریزه حظ خواهم کرد.

گویا فحشهای او را جوانک شوفر شنید. و از میان آینهٔ جلوی او دیدم که خیره خیره به او می‌نگریست و اردوئی ادامه می‌داد:

— بدیش اینه که برفرضم خودمو لو بدم و یا چمدونم رو بگردند و چیزی توش پیدا کنند به زندونم که نمی‌فرستند. بهر کلکی شده چیزی ازم تلکه می‌کنند و باز ولم می‌کنند. اینه که دل آدمو بهم میزنه. همین وقتها است که به فکر می‌افتم چرا نگذاشتم همون روز اول دستم رو ببندند و از توی سواریم پائینم بکشند و به زندونم بندازند...

من دیگر علاقه‌ای نداشتم که بدانم چه فکرهایی می‌کند، به آینده چگونه می‌نگرد. برای او زندگی فقط موقعی تحمل کردنی بود که بتواند دوباره پشت رل ماشین خود بنشیند و به پیشواز یک دستهٔ مسلح کلاردشتی برود. پیدا بود که راضی نیست با تفنگ ادارهٔ ژاندارمری دنبال یاغیان و گردنکشان برود و در اینگونه راههای پر خطر قدم بگذارد. ولی از یک آرامش طولانی بهمان اندازه که از مرگ می‌ترسند فراری بود. می‌خواست بازهم برای جلوگیری از خروج برنج به او ماموریت بدهند هفته‌ای دوشب دم دروازهٔ آمل کشیک بدهد و از عبور ماشینهای باری اربابها جلوگیری کند.

به چالوس رسیده بودیم. چمدانم را برداشتم و پیاده شدم. دنبال من می‌آمد. می‌بایست یکی دو ساعت صبر می‌کردم تا ماشین خط کناره برسد و با آن براه بیفتم. آمد که از من خداحافظی کند. دستش را خیلی گرم فشردم. می‌گفت:

— شاید از من بیزار شده باشید. میدونم. اما بالاخره منم امیدواریهابی داشتم. امیدهایی داشتم که حالا دیگه ندارم. منم پس از مدتها تازه وجود خودمو تو این دنیا حس می‌کردم. من که هیچوقت همچی حسی نکرده بودم. تازه گرم شده بودم. گرم شده بودم از اینکه خودمو مؤثر می‌دیدم. شاید همون ماشین باری من از صد تا خونریزی جلوگیری کرد. شاید خیلی کارای دیگرم کرده‌م. من اینها رو می‌فهمم. سنتی هم به کسی ندارم. از من فقط همین کارهام برمیاد. کار دیگه‌ای بلد نیستم. تو شهرم نمیتونم بمونم. خفه میشم. بمونم چه کنم. زنمو که نمیگذارند ببینم. فایده‌اش چیه؟ از اینکار هم کجا میتونم راضی باشم؟ شایدم ولش کنم. هیچ نمیخواد نصیحتم کنید. شایدم فایده نداشته باشه. شاید از من بیزار شده باشید. خوب چی کار باید کرد. من اینجوریم، نمیتونم راحت یکجا بنشینم. تو رختخوابی که دیشب خوابیده‌م امشب دیگه خوابم نمیبره. شاید از من بدتون آمده باشه. شایدم ناراحتتون کردم. شایدم زیاد سخت نگیرید و منو فقط یک آدم دیوونه... چه میدونم. هرچی دلتون بخواد بدونید...

ماشینشان حرکت کرد. و من هنوز در فکرم دنبال جمله‌هایی می‌گشتم که برای جواب دادن به او آماده می‌کردم و دنبال هم می‌چیدم. نمی‌دانم در آن حال که او دست در دست من داشت و با آخرین جملات وداع خود سعی می‌کرد رنجهای دل خود را برای من باز کند، من چه حالی داشتم. ولی وقتی هم که ماشین آنها دور شد، و من به مهمانخانه رفتم و از ایوان بلند آن، خصوصیات روح عجیب این مرد را، در آبی سیر دریا می‌جستم که از آن دورها، سنگین و هماهنگ، غرش خفیف خود را داشته، هنوز بغض گلویم را گرفته بود و داشت خفه‌ام می‌کرد.





محیط تنگ



فقط صدای کریه سوسکها از درزهای تاریک دیوار نم کشیده و خزه بستهٔ زندان بگوش می‌رسید.

رحمان، سرپا به دیوار تکیه داده بود و گوش بزنگ در، ساکت و آرام، سرگرم افکار خود بود.

همه خوابیده بودند. یا پشت به پشت هم تکیه داده بودند و یا سر در دامن یکدیگر خرخر می‌کردند. و همه درهم پیچیده و مدهوش، خواب آزادی خود را می‌دیدند.

رحمان را با بیست و هفت نفر رفقایش، از روزی که در نوشهر گرفته بودند تا امروز که هشت روز می‌گذشت، در همین یک اطاق جا داده بودند. و هنوز نوبت بازجویی این دسته نرسیده بود.

رحمان فکر می‌کرد: بر فرض هم نوبت ما برسد مگر چه گلی به سرمان می‌زنند؟ کی می‌تواند بگوید وضعمان از این بهتر می‌شود؟ خانهٔ خاله که نیست، ما را بخاطر حرفهای خیلی بزرگتری باید گرفته باشند. وگرنه یک شکایت کردن از اینکه «اطاق ما تنگه» اینهمه الم شنگه ندارد که! اینها فقط پی بهانه می‌گردند. این بازجوییشان هم خودش یک دوز و کلکی است. می‌گویند زیرابیها را از دم دار زده‌اند. اگر اینطور باشد باید تا حالا کلک چالوسیها را هم کنده باشند. شاید ما را تبعید کنند، کی می‌داند؟ شاید هم دار زدند. خوب، چه باید کرد. راستیش هم اگر این خبرهایی که می‌رسد راست باشد من دیگر زنده بمانم چه کنم؟ من دیگر هیچوقت نمی‌توانم از نو بروم پای ماشین گونی بافیم وایسم. نمی‌گذارند هم بروم. دیگر به چه کار من می‌خورد؟ من دیگر زندگیم را کرده‌ام. اما دل آدم برای این جوانها می‌سوزد. چقدر دلم می‌خواست در گلندرود بودم و می‌دیدم که چطور مختار را از درخت سرازیری آویزان کردند. جوانک... می‌گویند چشمهایش هنوز که هنوز است پر از خون است. راستی. چند تا شلاقش زدند؟ کی بود می‌گفت؟...

کمی پیشانی خود را فشرد. بیادش نیامد:

— این بدرد من نمی‌خورد که بدانم چند تا شلاقش زدند. گلی بجمالشان که گذاشتند زنده بماند. این مهم است. یک رفیق خوبمان هنوز زنده است...

سکوت مطلق بود. رحمان سر کیف آمده بود. صدایی برخاست و رحمان هراسان، پشت خود را از دیوار برداشت و راست ایستاد. خبری نبود. باد تخته‌های در را بصدا درآورده بود. هوا سرد بود. چند دقیقه‌ای پا بپا کرد. دو سه بار بروی پنجه‌های خود بلند و کوتاه شد و از نو به دیوار تکیه داد و در افکار خود فرورفت:

— من چطور می‌توانم تا صبح سرپا وایسم؟ این کاری ندارد. اما بیدار ماندنش مهم است. هی می‌گویند دستبند قپانی! خوب اینکه مهم نیست. یک دفعه می‌بندند. یه خورده هم — خوب نه — بگیر خیلی هم فشار می‌آورند. اما بالاخره‌اش چی؟ اقلا آدم می‌داند که دارند زجرش می‌دهند. نمی‌تواند هم کاری بکند. مجبور است صبر کند. اما من که دست خودم نیست، تا صبح چطور می‌شود بیدار ماند؟ آنهم سرپا ایستاد — آمدیم و خوابمان برد. توی دالان هم یارو حتماً کشیک می‌دهد و گرنه می‌رفتم پشت در. گرچه هوا سرد است ولی همین هم باز خوب است. خواب را از سر آدم در می‌برد...

کمی گوش داد. بعد، از میان سروکلهٔ از حال رفتهٔ رفقایش جای پایی جست و خود را به پشت در اطاق رساند. کندهٔ زانویش به تختهٔ در خورد و صدایی برخاست. سربازی که بیرون در پاس می‌داد، جلو دوید و بیصدا سرنیزه‌اش را از پنجرهٔ کوچکی که همین چند روزه، برای سرکشی به درون اطاق، از میان همان در، بیرون آورده بودند، حوالهٔ گردن رحمان گرفت. رحمان خواست به او حالی کند که برای چه پشت درآمده است، ولی فایده نداشت. از نو به جای خود برگشت و به دیوار نم کشیدهٔ اطاق تکیه داد:

— تازه خروسها نصف شب را خواندند. آخر من چطور تا صبح بیدار بمانم؟ آنهم سرپا. حتم دارم اگر بنشینم خوابم می‌برد. اینها هم که هر کدام تا حالا هفت تا پادشاه را خواب دیده‌اند. پس این چه رفاقتی است؟ هرچه بهشان اصرار کردم یکیشان حاضر نشد بیدار بماند و با من حرف بزند. آخر آدم به کی بگوید؟ چقدر دلم می‌خواست من شاهی بودم، من هم شلاق می‌خوردم. و توی این آدمهای پخمه نمی‌افتادم. همین فکر خوابشان هستند. آخر شما را می‌گویند زندانی، آنهم زندانی سیاسی، اصلا یادشان رفته برای چی حبسشان کرده‌اند. آهاه! چطوره بروم با این یارو سربازه چند کلمه حرف بزنم. شاید او هم چرتش گرفته باشد و بترسد که خوابش ببرد...

از نو، خود را بی سر و صدا به پشت در رساند و از سوراخ در صدا کرد:

— سرکار...

سرکار که تازه چرتش برده بود از خواب پرید. چند تا فحش داد و بعد که فهمید قضیه از چه قرار است، راست ایستاد. تفنگش را محکمتر گرفت و با قدمهای سنگین، خود را پشت در رساند. تفنگ را سر دست بلند کرد و با ته آن از میان سوراخ در به پیشانی رحمان حواله کرد. رحمان زرنگی کرد و خود را کنار کشید. ته تفنگ در هوا نقطهٔ اتکائی نیافت و سرباز با همهٔ قوتی که بکار برده بود بجلو، روی در افتاد:

— پدر سگ وطن فروش...

و از روی استیصال افزود:

— حیف که کلید اطاق پهلوی سرکار ستوانه.

— سرکار، خوب من چه می‌دانستم خوابیده‌ای. فکر می‌کردم تو هم می‌ترسی که خوابت ببره و سرکار ستوان بیاد ببیندت.

— پدر سگ خائن! تو خیال می‌کنی من خوشم میآد بیام با تو درد دل کنم. جون ننه‌ت تو بایست مخصوصاً چرتت ببره تا سرکار ستوان بتونه خدمتت برسه. شکایت می‌کنی که جاتون تنگه... ها؟

و در حالی که دور می‌شد غرغر کرد:

— پدرسگا هنوز نفهمیده‌اند که اون ممه را لولو برد...

رحمان برگشت و از نو به دیوار نمور و خزه بسته تکیه داد:

— باید هرطور شده بیدار ماند. من چه می‌دانم. زیاد نباید سخت باشد. چه می‌شود کرد. «قوچی» را می‌خواستند از ساعت ده شب تا هروقت به حرف بیاید، شلاق بزنند. او که به حرف نیامد که. بدتر ساکت شد. نزدیک بود دیگر نفسش هم در نیاید. آنها هم خودشان خسته شدند. بعد ولش کردند دیگه. بر فرض هم می‌مرد. مگر چطور می‌شد؟ زیرابیها، یکی زیاد می‌شدند. من هم همینطور. گیرم خوابم برد. من که اسیر این پدر سگها نیستم که. به من می‌گوید خائن! واسهٔ هر دفعه‌ام که می‌خواهم برم مستراح یک تومان ازم میخواد. می‌گویند وکیلباشی همین هفت هشت روزه چهار هزار تومن از پول مستراح بچه‌ها جمع کرده! هه! وطن فروش! چه بیکارم اگر بخواهم آزاد بشوم. چه می‌دانم زنم چه می‌کند. خیلی خوشحال می‌شدم اگر می‌دانستم الان مرده است. چقدر بچه‌ام من! اگر امشب تا صبح سرپا وایسم مگر دل این پدرسوخته‌ها به حال من رحم میآد؟ یا مگر رأی این قزاقهای آدمخور تغییر می‌کند؟ مرا کارگر می‌گویند. یعنی آدمی که فقط نوکر بازوی خودش است. گور پدرشان هم کرده. اگر توانستم — نه اگر دلم خواست — بیدار می‌مانم و گرنه می‌گیرم می‌خوابم. خرخرم را هم راه میندازم... ببینم کی جرأت دارد به من بگوید بالای چشمت ابرو است...

ولی جا نبود که رحمان بخوابد. با مهربانی و دقت، رفقای خود را جابجا کرد و در گوشه‌ای چمباتمه نشست.

دلش خواسته بود که بخوابد. خوابید. دیگر صدای کریه سوسکها نیز بگوش نمی‌رسید.



در، با سر و صدا باز شد و چکمه‌های سرکار ستوان روی بدن زندانیانی که خوابیده بودند قرارگاه مطمئنی می‌جست.

همه خوابیده بودند، حتی رحمان که بجرم شکایت آنروز صبح خود از تنگی فضای اطاق زندان، قرار بود تا صبح سرپا بایستد و گرنه به حبس ابد محکوم شود.

چکمه‌های سرکار ستوان یک چند ثانیه روی بدنهای مجروح زندانیان پس و پیش شد. و بعد خود را به پهلوی رحمان رساند. نوک چکمه دوبار جلو و عقب رفت و بعد با آخرین قدرتی که ممکن بود به پهلوی رحمان حواله شد:

— مادرقحبهٔ بیوطن... اگه اطاقتون تنگه تو چطور تونستی بخوابی؟

رحمان ناله‌ای کرد و از خواب پرید. یک دم، درد در دلش پیچید. ناله‌اش را خورد و از جا جست. آخرین قوتش را جمع کرد، کمی عقب رفت و با یک مشت دهان سرکار ستوان را پر از خون ساخت. و دوباره از حال رفت. سربازی که بیرون در پاس می‌داد فریادی کشید و دیگران را به کمک طلبید.

سربازهای دیگر که از راه رسیدند اول سرکار ستوان را از اطاق بیرون بردند و بعد بسراغ لاشهٔ از حال رفتهٔ رحمان آمدند. کشان کشان توی راهرو کشیدندش. در را پشت سر خود قفل کردند و تا صبح لاشهٔ از کار افتادهٔ او را کوبیدند. و وقتی که نور صبح از راه پلکانها کف راهرو را روشن ساخت و خروسها از خواندن افتادند، او را به رفقایش سپردند و در را پشت سر خود از نو قفل کردند.

مدتها بود که همه از خواب پریده بودند. حتی شاحسین، پیرمرد بیماری که قرار بود چهار روز پیش به بیمارستان منتقلش کنند. و همه با عجله پی چاره می‌گشتند. اطاق بقدری تنگ بود که در هر قدم دو سه بار بهم می‌خوردند و به طرفی پرتاب می‌شدند. رحمان هنوز بهوش نیامده بود. با مرده هیچ فرقی نداشت. صورتش زرد زرد، دماغش تیر کشیده و دندانهایش بهم کلید شده بود.

قلاب گرفتند و از گوشه‌های سقف، کارتنک جمع کردند.

یکی دو نفر پیراهنهای خود را درآوردند و هرطور بود زخمهای سر و دوش او را بستند.

— این دیگر خیلی وحشیگری است... آخر رفیقکم تو دیگر چرا بچه شدی؟

این شاحسین بود. سر رحمان را به دامن گرفته بود و سنگین و پدرانه زمزمه می‌کرد. دیگران که همه از هر کوششی نومید شده بودند، به کار خود مشغول بودند. نه سربازها به تمام داد و فریادهای آنان جز با فحش و ته تفنگ جوابی می‌دادند و نه کسی می‌پذیرفت که رحمان را به بیمارستان منتقل کنند. تا شب، وقتی که آمدند و چراغها را روشن کردند، رحمان بیهوش بود.

حتی نور سرد و بیرمق تنها چراغ آنها نیز از نزدیک شدن با گوشه‌های نمور و خزه بستهٔ زندان فرار می‌کرد. صدای گریه سوسکها فضای تنگ آنجا را پر کرده بود. و سینهٔ کوفتهٔ رحمان تازه بحرکت می‌آمد. کم کم همه متوجه می‌شدند و چشمهای رحمان و دهان شاحسین را می پاییدند. شاحسین هنوز سر او را به دامان داشت و به سر و صورت کهنه پیچ شدهٔ رحمان خیره می‌نگریست و پدرانه زمزمه می‌کرد:

— آخر آدم به کی بگوید؟ ما هنوز آدمیم. اینها مگر ما را چه حساب می‌کنند. می‌دانم. خوب هم می‌دانم. من هم عاقبت بهتری از تو ندارم. اگر هم بگذارند بروم مریضخانه خیال می‌کنید چه چیزم را درمان می‌کنند؟ کاشکی این من بودم که به این روز می‌افتادم. خیالم راحت می‌شد. اما من کجا می‌توانستم چک و چانهٔ سرکار ستوان را اینطور خورد کنم؟ بارک الله پسرم. ولی آخر نمی‌ارزد آدم برای یک مشت...

اشک از چشمهای شاحسین آهسته آهسته می‌ریخت. دیگران همه نیمی چشم و نیمی گوش شده بودند. هیچکس متوجه قهوه‌چی نشد که مطابق دو شب آمده بود پول بگیرد و برایشان غذا بیاورد و هیچکس نفهمید که سرکار ستوان با چک و چانهٔ بسته از پشت در مدتها به این منظره می‌نگریست و فکر می‌کرد. همه رفتند. همه از سروصدا افتادند. و فقط شاحسین بود که درد دل می‌کرد.

خروسها نصف شب را می‌خواندند که رحمان چشمهایش را کم کم باز کرد و به خود حرکتی داد. شاحسین بوجد آمده بود ولی به روی خود نمی‌آورد و فقط تند تند زمزمه می‌کرد:

— ... ولی آخر نمی‌ارزد. آدم برای یک مشت... ولی نمی‌ارزد...

— چه می‌گویی شاحسین؟ تو چه میدانی من این دو شب چها کشیدم...

رحمان گرچه چانه‌اش می‌لرزید و کم کم از کار می‌افتاد ولی هنوز آنقدر نا داشت که بتواند آهسته آهسته با شاحسین درددل کند:

— مگر چی شده؟ همه‌ش یکی به زیرابیها اضافه می‌شود دیگه. من هرچه حسابش را کردم دیدم نمی‌ارزد. من احمق را بگو، وقتی شما خواب بودید گل کردم که برم با این پدرسگ کشیک دم در، درددل کنم. دل آدم تنگ می‌شود. من که می‌میرم. اما خیلی می‌خواستم بدانم بالاخره از اکبری چیزی درآوردند یا نه. خوب جوانی دلم است. من که دلم ازش قرص است. چیزی که ندارم وصیت کنم. زنم هم که لابد مرده. شماهام... نه... تنها خوب نیست. بگو بچه‌ها شوند. بگو بیایند دور من. من حالا می‌میرم...

آنها که بیدار بودند نزدیکتر آمدند. کسانی را هم که از خستگی چرت می‌زدند بیدار کردند و همه بدور او و شاحسین حلقه زدند. صورت رحمان دم بدم مهتابی‌تر می‌شد:

— آره این را می‌گفتم. من که می‌میرم. چه می‌دانم. شاید هم بیخودی می‌میرم. زنم هم که حتماً مرده. باید بمیرد وگرنه چکار دارد که بکند. اما شما و شما هم اگر مردید که هیچ؛ اما اگر نمردید... من چه بگویم دیگر... چطور می‌تواند یادتان برود؟ ما با هم رفیق بودیم. در سه سال هم بود که خیلی رفیق بودیم. کارهایی باید می‌کردیم. حالا هم خیلی کارها مانده که باید بکنیم. خیلی کارها. گیرم من نباشم. گیرم یکی به زیرابیها اضافه بشود. شما که هستید. شما هم که نباشید دیگران که هستند. دنیا که آخر نشده...

صدای رحمان کم کم بصورت نالهٔ بیرمقی در می‌آمد و همان در هوای دهانش گم می‌شد. همه ساکت بودند:

— آره، دنیا که آخر نمی‌شود. آنها کارهای ما را خواهند کرد. مگر نیست؟ مهم اینست که آنها بدانند ما چه می‌خواستیم بکنیم. مهم اینست که بفهمند. شاید هم تا حالا فهمیده باشند. شاید هم خودشان چیز بهتری به فکرشان برسد. من که حتم دارم فهمیده‌اند. من که حتم دارم چیز بهتری به فکرشان می‌رسد...

دیگر از درزهای مبهم دیوار نم کشیدهٔ زندان نیز صدایی برنمی‌خاست. همه خاموش بودند. چند نفر بی صدا اشک می‌ریختند. عدهٔ بیشتری به جسد رحمان خیره شده بودند. شاحسین هنوز سر او را بر روی دامان خود داشت و با موهای از عرق خیس شدهٔ او بازی می‌کرد. و هوا کم کم مثل صورت مهتابی رنگ رحمان روشن می‌شد.





اعتراف



«ایوزخانی» قدم آهسته کرد، ایستاد و با پای برهنهٔ خود سه بار زیر قدم خود، برفها را کوبید و با سر به ژاندارمهایی که پشت سر او نیزه بدست می‌آمدند و به دو نفر رفیق خود که در دنبال او بیل و کلنگ در دست داشتند، اشاره کرد. و دیگر طاقت نیاورد و خود را روی برف یخزده و شکننده‌ای که زیر پوتین ژاندارمها خش خش می‌کرد، رها کرد.

چیزی به نیمه‌شب نمانده بود. در تاریکی کور و بیحیای شب، چهار سر نیزه برق می‌زد و اینطرف و آنطرف می‌شد. برف یخ کرده و تیغه تیغه شده زیر پاها خش خش می‌کرد. و از دم بیلهایی که در تاریکی منجمد کنندهٔ نیمه‌شب، برفها را به کناری می‌زدند و دنبال زمین بکر می‌گشتند، دریچه‌های تازه‌ای بروی سرمای شب باز می‌شد.

سکوت بیابان خفه کننده بود. روشنایی کدر و گنگ برف که هوا را پر کرده بود، چشمها را می‌زد. حتی صدای سگهای پاسبان نیز که از سرمای شب می‌نالیدند در هوا یخ می‌زد و سنگینی می‌کرد و در گوشه‌ای از تاریکی شب می‌افتاد و گم می‌شد.

دستبند آهنی، مثل تیغه‌های برندهٔ یخ، مچ دست ایوزخانی را می‌برید و اکنون او فقط سوزش دردناک جای آنرا حس می‌کرد. پایینتر از مچ دستهایش، صاحب چیزی نبود و انگشتهای او و کف دستهایش رها شده و کرخ، در میان برفها فرورفته بود.

بازوهای چپ و راست او را از پایین و بالا، به پشت برده بودند و روی مهره‌های پشتش، مچهای او را، چسبیده بهم، دستبند زده بودند. دستبند‌های آهنی یخ کرده‌ای که چون تیغه‌های مشتعل فولاد در گوشت و پوست فرو می‌رفت و فقط سوزاندنش دود نداشت.

کاش کت او را هم درمی‌آوردند تا بتواند شانه‌ها و بازوهای خود را که از زور درد می‌ترکید در معرض سوز بیحال کنندهٔ برف آرام کند. قفسهٔ سینه‌اش از اطراف کشیده می‌شد. انگار به هر یک از دنده‌هایش وزنه‌های سنگینی از سرما و درد بسته بودند و از بالا و پایین به اطراف می‌کشیدند. روی استخوان وسط سینه، و زیر بازوهایش ورم کرده بود و از مالش با پارچهٔ زبر کتی که بتن داشت رنج می‌برد. فقط پاهای کرخ شده از سرمایش آزاد بود و در آنها دردی حس نمی‌کرد پاهای برهنه‌اش که این شب چهارم بود که تا نصف شب در میان برف . لجوج بیابان اطراف سیاه‌رود، بدنبال مدفن یک کشتهٔ خیالی، به ژاندارمها، گوشه‌های گنگ و یکسان بیابان را نشان می‌داد.

کارها مطابق هرشب ترتیب خود را یافته بود. دونفر رفیق هم زندان او که بیل و کلنگ بدست داشتند برفها را به کناری زده بودند و زمین بکر و یخ زده را بزحمت می‌کندند. سه نفر از ژاندارکها در یک دایرهٔ تنگ، پیش فنگ کرده، پشت سرهم قدم می‌زدند و برفها را می‌کوبیدند و یکی دیگر بالای حفره ایستاده بود و نظارت می‌کرد. گاهگاه از دم کلنگ برقی می‌جست و در نور آنی و زودگذر آن، سرنیزه‌ها وحشتناکتر می‌درخشیدند.

همه می‌دانستند که کار بی نتیجه‌ای می‌کنند. ولی تا در زیر خاکهای سرد این بیایان درندشت، مرداری نمی‌جستند ممکن نبود دستبند را از دستهای ایوزخانی باز کنند. اینطور قرار صادر شده بود.

حتی افسر نگهبان نیز که این عقوبت را برای ایوزخانی معین کرده بود، این مطلب را می‌دانست. مرداری و یا مدفنی در کار نبود. ولی در این روزهای آخر وسیلهٔ تازه‌تری برای تأدیب زندانیهایی که هنوز هم موقع شام از گوشه و کنار دورافتادهٔ زندان خود، بیکصدا سرود می‌خواندند و همه را بوحشت می‌انداختند، نیافته بودند. و ناچار هنوز یک کار خسته کننده و عادی شده را با عصبانیت تکرار می‌کردند.

در زندان، هر شب دو نفر داوطلب می‌شدند و بهمراه رفیق خود ایوزخانی، راه می‌افتادند و بیل و کلنگهایی را که فقط از سرمای بی حساب زیر برفها می‌توانستند خبری داشته باشند بدوش می‌کشیدند. و در نیمه‌های شب، خاک بیابانهای سفید پوش آن نواحی را زیر و رو می‌کردند.

این روز پنجم بود که به دستهای ایوزخانی دستبند زده بودند. دیگر هیچکس امید نداشت که برای او دست سالمی باقی مانده باشد. خود او هم می‌دانست. ولی این قفسهٔ سینهٔ او بود که داشت می‌ترکید و چیزی نمانده بود که از آن هم صرفنظر کنند.

شب اولی که ایوزخانی در دل تاریکی بیابان ایستاد و برفهای زیر پای خود را کوبید و با سر به ژاندارمها اشاره کرد، چشم دو نفر رفیق همراهش، در تاریکی شب، دریده شد. به سیاهی خیره شدند و به یکدیگر نگاه کردند. دستهایشان لرزید و در مقابل سرمایی که خشک می‌کرد، هردو از عرق خیس شدند. زیر لب بهم چیزی گفتند و در زیر ضربهٔ ژاندارمها، درست دو ساعت و نیم طول دادند. تا یک متر زمین را کندند. ژاندارمها هنوز امیدوار بودند. ولی دو بعد از نصف شب، پس از اینکه چهار ساعت در میان برف و سرما فحش دادند، و کتک زدند و زندانیها شش گلهٔ اطراف همانجا را کندند، با عصبانیتی که از زور نومیدی به درندگی کشیده بود، زندانیها را بخط کردند و به شهر برگشتند.

از آن پس این کار شبانه برای ژاندارمها عادی شده بود و هر شب دستهٔ جدیدی از آنها را باین امید به دنبال زندانیها می‌کردند. و این شب چهارم بود که باز در زیر سوز نیمه شب، ژاندارمها فحش می‌دادند؛ ایوزخانی در گوشه‌ای افتاده بود و روی برفی که زیر تنهٔ او فرو می‌رفت و گود می‌شد به خود می‌پیچید؛ و زندانیها از دم بیلهای خود دریچه‌های تازه‌ای از سرما، بروی تاریکی بیحیای شب می‌گشودند.

وقتی بگیر بگیر در شاهی تمام شد و ایوزخانی را از سرکرده‌ها شناختند، می‌بایست به او هم دستبند می‌زدند و بعد استنطاقش می‌کردند. ولی او یک سروگردن از دیگران بلندتر بود و بآسانی نتوانستند مچهای دستش را از پشت بروی هم برسانند. طناب آوردند به مچهایش بستند. ژاندارمها بهم کمک کردند و، بزحمت، توانستند مچهای او را روی مهرهٔ پشتش بهم نزدیک کنند و ببندند.

رفقایش در ده قدمی — در اطاق دیگری — گوش بزنگ ایستاده بودند. دلگرمی و امید خود را فقط از درز در این اطاقی که در آن، جز جوابهای سربالا نمی‌شد شنید، بدست می‌آوردند. بیش از همه گوش بزنگ او بودند. ولی هیچکس تا وقتی که لاشهٔ خون‌آلود و درهم فرورفتهٔ او را برگرداندند و در گوشه‌ای رها کردند، حتی حدس هم نزد که به سر او چه‌ها آوردند. و وقتی هم بهوشش آوردند او فقط برای آنها تعریف کرد که چگونه فرمانده نظامی قسم خورده است که تا اعتراف نکند دستبندهایش را باز نکنند. دستبند از آنروز تا بحال به دستهای او بود.

آنروز وقتی تاریک شد، و چراغها را هم که روشن کردند، هنوز از ایوزخانی صدایی برنیامده بود. ولی دیگر داشت بی‌طاقت می‌شد. او را توی هیزمدانی انداخته بودند. تنها بود. رنگش سیاه شده بود و مغزش سخت می‌کوبید. صبح تا حالا روی هیزمهای ناصافی که می‌لغزیدند و از زیر پا در می‌رفتند قدم زده بود و دور اطاق را پیموده بود. اول می‌شمرد. ولی بعد حساب از دستش در رفت و نفهمید چند صد یا چند هزار بار... این مهم نبود، شانه‌هایش داشت می‌ترکید، بالاخره فکر خود را جمع کرد. تصمیم گرفت و رفت پشت در و با عصبانیت تمام با لگد، در را به کوبیدن گرفت. صدای پای یک ژاندارم در تاریکی دالان پیچید. در شعلهٔ یک چراغ بادی در را بروی او باز کردند و همراه چهار ژاندارم و دو نفر از رفقای همزندانی‌اش او را روانهٔ بیابان ساختند.

می‌رفت که اعتراف کند.

وقتی از بیابان برگشتند و او را در سلولش تنها انداختند و رفتند، دیگر نگذاشتند که رفقایش در باز کردن دکمه‌های شلوارش هم به او کمک کنند. او بود و دستبند سنگین او، و شانه‌هایش که از درد می‌خواستند بترکند. ولی اکنون همهٔ اینها گذشته بود. و او فقط در فکر قفسهٔ سینهٔ خود بود. خود او حتم داشت که زنده خواهد ماند. می‌گفت من باین سادگی نمی‌توانم بمیرم. شب دوم یکنفر دیگر از رفقایش را به سلول او فرستادند. او دستبند نداشت. این خوشبختی بزرگی بود. وقتی از بیابان برگشتند و چشمهای ایوزخانی با تاریکی هیزمدان آشنا شد و توانست رفیق بخواب رفته‌اش را در گوشهٔ سلول تشخیص بدهد او را بیدار کرد:

— پاشو، پاشو، مگه تو این سرما میشه خوابید...

و از او خواست که هیزمهای خزه‌بسته و تر را ردیف، کنار دیوار بچیند. و تا سحر، رفیقش با پلکهای باد کرده، هیزمهای ناصاف و ضخیم را کنار دیوار سرپا نگه می‌داشت و او با یک لگد محکم، هر کدام را نصف می‌کرد. می‌گفت می‌خواهم دستهای شکسته و از از دست رفته‌ام را در پاهایم باز بیابم.

شب سوم، این وسیله را هم از او گرفتند. و باز او بود و تاریکی شب و صدای پای سنگین ژاندارم نگهبان، که در زیر سقف کوتاه دالان می‌پیچید.

کار تمام شده بود. دو نفر زندانی داوطلب آن شب، در زیر سر نیزه‌هایی که تاریکی شب از آنها بهراس می‌افتاد و می‌گریخت، چهارگلهٔ اطراف را هم کنده بودند. دو بعد از نصف شب بود. سگها هم از صدا افتاده بودند. سوز کم کم بند می‌آمد. می‌بایست راه می‌افتادند. ایوزخانی هنوز روی برف افتاده بود. دیگر به خودش هم نمی‌پیچید. روی پهلوی راست خود پاها را جمع کرده بود و درگودالی که روی برف، زیر تنه‌اش ایجاد شده بود، ساکت و آرام شاید بخواب رفته بود. ژاندارمها دو سه بار صدایش کردند. بالاخره ته تفنگها هم بکار افتاد ولی او یا بیهوش شده بود و یا... هر طور شده بود مهم نبود، ژاندارمها فقط عزا گرفته بودند که لاشه‌اش را چگونه تا به شهر برگردانند.





آبروی از دست رفته



وقتی کلوب را چاپیدند و در و شیشه‌اش را شکستند و تابلواش را پایین کشیدند و تکه‌تکه کردند و توی شهر راه افتادند، هنوز جنجالشان به آنطرفها نرسیده بود که دروهمسایه‌ها و کاسبکارهای محل دکانهای خود را تند و تند تخته کردند و بعجله یک آیة‌الکرسی خواندند و به قفل فوت کردند و همچنانکه با کلید دکانشان بازی می‌کردند، بانتظار وقایع، کنار پیاده‌رو شروع کردند به قدم زدن.

میرزا حسن کتابفروش همسایه دستپاچه شده بود. شاگرد خود را پشت بساط نشاند و بعجله خود را به «هرازانی» رساند. و بخواهش و تمنا و بعد هم بزور او را مجبور کرد دکانش را ببندد و راه بیفتد. و خیلی بزحمت توانست او را به خانهٔ خود ببرد و تا فردا صبح مخفی‌اش کند.

هرازانی خودش را می‌خورد. روی پایش بند نبود. چند بار به رفیقش میرزاحسن بد هم گفت ولی بعد پشیمان شد عذر خواست. در حالی که توی اطاق خانهٔ او نشسته بود و از دور به جنجالی که خیابانهای شهر را یک یک فرا می‌گرفت، گوش می‌داد و لای حافظ خوش‌چایی که دم دستش بود معلوم نبود دنبال چه می‌گشت، به مسائلی می‌اندیشید که به زندگی گذشتهٔ او مربوط بود. یادش می‌آمد حتی قبل از آنکه وارد سیاست شود میرزاحسن همینطور نسبت به او علاقه‌مندی نشان می‌داد. یادش رفته بود که دوستی آنها از کی شروع شده است. سه بار سر مسئلهٔ کرایه دکان و دو دفعه هم موقعی که مأمور مالیات بر درآمد باعث دردسر او شده بود رفیق کتابفروشش به او کمک کرده بود و با شهادت معتبر خودش کار او را روبراه ساخته بود.

— راستی راستی من نمیدونستم اینقدرم میشه دیوونه بود!

هرازانی ساکت ماند و چیزی در جواب رفیقش که بساط سماور را در گوشه‌ای می‌چید نگفت. و او دوباره پرسید:

— خوب آخرش می‌خواستی چیکار کنی؟

— چیکار کنم؟ هیچ چی. بزارم دکونم واز بمونه و اونا بیاند ببینم چه غلطی میتونند بکنند.

— چه غلطی میتونند بکنند؟ هه! خوب می‌آمدند دکون تورم می‌چاپیدند و دروتخته‌اش رو خورد و خاکشیر می‌کردند. و اگه دستشون به خودتم می‌رسید کلک تو را هم می‌کندند.

— اینطورهام نیست میرزا... اگه میتونستند به دکون من چپ نیگاه کنن من اسممو عوض می‌کردم.

میرزا حسن دوتا چایی ریخت. روی عسلی گذاشت. در گنجه را باز کرد. یک پاکت سیگار و یک شیشه آبلیمو بیرون آورد و دوباره پرسید:

— که اینطور؟ ... بله؟ خیال می‌کنی اونا از تو می‌ترسند؟ اونم این لجاره‌هائی که این روزها شیر شده‌اند؟ اگه خیلی هم به خودت زحمت می‌دادی خوب خدمتت می‌رسیدند. اونش به جهنم! آبروی پنجاه ساله‌ات تو این شهر می‌ریخت...

یکی خیلی بعجله در می‌زد. در را باز کردند. دختر هرازانی بود. سراسیمه وارد شد و از پدرش خبر می‌گرفت. او را توی اطاق بردند. پدرش را که دید آرام شد و هرچه اصرار کردند نماند چایی بخورد. و رفت که به خانهٔ خودشان خبر بدهد.

هرازانی درست در افکار خود فرورفته بود. مثل آنکه به او اهانتی کرده باشند. مثل اینکه به او فحش داده باشند. نمی‌دانست چه‌اش شده. ولی حس کرد که دارد خفه می‌شود. خیس عرق می‌شد. هوا سرد بود ولی او داشت می‌سوخت. روحش خفه شده بود. ناراضی بود. نمی‌توانست صبر کند. روی پایش بند نبود. چند بار به کله‌اش زد و بلند شد که برود و دکانش را باز کند و تا سروصدا نیفتاده در مقابل این لجاره‌ها قدعلم کند و پوزهٔ چندتاشان را خورد کند و نشان بدهد که هیچ غلطی هم نمی‌توانند بکنند. ولی رفیقش نگذاشت و هر بار او را به حیله‌ای سرگرم کرد و نگهداشت.

هرازانی سقط فروش بود. در شهر همه او را می‌شناختند. نمی‌خواست مردم خیال کنند که در روز مبادا او هم دکان خود را بسته و فرار کرده و در گوشه‌ای پنهان شده است. این فکر مغزش را می‌خورد. نمی‌توانست بر خود هموار کند. بالاخره خود را از پیچ و خم افکار خود بیرون کشید و گفت: — میرزا... از همهٔ این حرفها گذشته اگه تو خودت جای من بودی چیکار می‌کردی؟

— هیچ چی. دوسه روز صبر می‌کردم. سروصداها که می‌خوابید دوباره می‌رفتم دکونم رو وامی‌کردم و پشت بساطم می‌گرفتم می‌نشستم.

— همین؟ اونوقت نمیگفتند بی‌غیرت الدنگ؟ پس فرق تو با اونایی که این روزها تو تمبونشون خرابی کرده‌اند چی بود؟ بی رودرواسی بگم، میرزا! اونوقت اگه من رفیق تو بودم حاضر نبودم دیگه بهت سلام هم بکنم.

میرزا حسن تبسمی کرد. یک دور دیگر چایی ریخت و گفت:

— تو خیلی خشکی. خیلی هم جوشی هستی. از همهٔ اینها گذشته، آخه عقل هم خوب چیزیه...

و هردو ساکت شدند. شب سیه می‌شد. سروصداها خوابیده بود. از کوچه‌ها جنجالی نمی‌آمد. میرزاحسن پسرش را به خانهٔ هرازانی فرستاد که بگوید شب منتظر او نباشند و باصرار او را نگهداشت. خبر‌های رادیو باورنکردنی بود. هرازانی حاضر نشد خبرها را تا ته گوش کند. در آن ساعات برای او بیخبری از همه چیز بهتر بود. می‌خواست فکر کند. می‌خواست بتواند آسوده فکر کند. پیج رادیو را گرداند و روی موج دیگری ساز و آواز را گرفت. صندلی را به کناری زد. به دیوار تکیه داد و باز در افکار خود فرورفت.

چه روزهای خوش و گرم کننده‌ای بود! یاد واقعهٔ آن روز افتاد که حشمت میرزا را به وحشت انداخته بود. خودش هم هنوز نمی‌توانست قبول کند که همان درددلها و چاره‌جوییهای کوچک کوچک او، با دهقانانی که از روستاها برای خرید پیش او می‌آمدند، اینهمه تأثیر داشته است. بیشتر کاسبی او با همینگونه دهقانان بود که اغلب پول هم با خود نداشتند. و اغلب چوب خط می‌زدند و سرخرمن قیمت همهٔ قند و شکر و کبریتی را که از او خریده بودند به جنس می‌دادند. طبق قراری که قبلا با دو نفرشان گذاشته بود، و بعد از اینکه داده بود برای تمام روزنامه‌های مرکز و همهٔ ادارات تلگراف کرده بودند، صبح اول آفتاب صدوپنجاه نفر دهقان جلوی دکان او صف کشیده بودند و انتظار او را می‌کشیدند. او آنروز چقدر سعی کرده بود که خودش را نبازد و چقدر با غروری که دم‌بدم بسراغش می‌آمد و ناراحتش می‌کرد کلنجار رفته بود و بالاخره هم نفهمیده بود که توانست بر آن فائق بیاید یا نه.

از آن روز به بعد این یک کار عادی و دائمی هرازانی بود. آنروز اولین بار بود که جلوی یک عدهٔ خیلی زیاد از حق دیگران صحبت می‌کرد. آنروز حرفهایی زده بود که خودش هم معنایش را درست درک نمی‌کرد. ولی حرفهایی بود که خوانده بود و به همهٔ آنها اطمینان داشت. خودش نمی‌فهمید ولی می‌دانست حقیقتی در آنها هست. همان حقیقتی که همهٔ این دهقانها را واداشته بود صبح سحر از ده خود پیاده راه بیفتند و شش فرسخ راه تا شهر را بعجله طی کنند که اول وقت اداری در شهر باشند.

آنروز حشمت میرزا ناچار شده بود ساکت بماند. بعدها هم هرازانی را نتوانسته بود کاری بکند. خط و نشان خیلی کشیده بود. ولی کاری از دستش برنمی‌آمد. هرازانی فکر می‌کرد حشمت میرزا که ول کن نخواهد بود. بالاخره بسراغش خواهد آمد. حساب خورده پاک خواهد کرد. ولی این که مهم نیست. او با دکان خود چه کند؟ با آبروی خود و با اعتبار چندسالهٔ خود او؟ که همیشه جلوی صف می‌ایستاده و در این کارها از همه پیشدستی می‌کرده و همه جا خود را اینطور شناسانده است چطور می‌تواند صبر کند؟ چطور می‌تواند فرار کند؟ از مقابل این لجاره‌ها فرار کند و توی خانه‌اش قایم بشود؟ این فکر مغز هرازانی را می‌خورد. از شب خیلی می‌گذشت. الان دکانها همه بسته‌اند. و خیابانها و کوچه‌های خلوت شهر خلوت‌تر شده است وگرنه بلند می‌شد و یواشکی در را باز می‌کرد و می‌رفت پشت دکانش می‌نشست. نزدیک بود این کار را هم بکند. می‌رفت و پیشخوان دکان را می‌کشید و همان پشت آن تا صبح بیدار می‌نشست. ولی تا تکان خورد رفیقش برخاست و چراغ را روشن کرد. میرزاحسن همان پهلوی او رختخواب خود را انداخته بود و بیدار بود:

— آب می‌خواهی؟ سیگار نمی‌کشی؟ مثل اینکه خوابت نمیبره...‌ها؟

— نه. می‌خوابم. فکر می‌کردم.

و هردو سعی کردند بخواب بروند. گاهگاه صدای چرخ کامیونهای باری ارتش از روی شنهای کف خیابانها در هوای شهر می‌پیچید و در میان سکوتی که شهر را در خود گرفته بود هرازانی در نکر آبروی از دست رفتهٔ خود بود.

صبح فردا سقط‌فروشی هرازانی در خیابان اصلی شهر، زودتر از هر روز باز شد. شاگردش ساعت هفت صبح جلوی آن را آب و جارو کرده بود و خود هرازانی پشت ترازوی شاهنگی خود نشسته بود و روزنامه می‌خواند. کاسبکارهای همسایه که هنوز دست و دلشان می‌لرزید تک تک دکانهای خود را باز می‌کردند و هفت قل می‌خواندند و پشت ترازو می‌ایستادند و در انتظار وقایعی بودند که هنوز بسراغشان نیامده بود.



شهر از هر روز خلوت‌تر بود. صدای پای یابوهایی که آخرین برش پنجه‌های پائیزه را به شهر می‌آوردند در هوای خیابان اصلی شهر مدتی طنین می‌انداخت. و گاهگاه یک ماشین نظامی بسرعت می‌گذشت و گرد و خاک برپا می‌کرد.

نزدیکهای ظهر دوباره هو پیچید که باز هم خبرهایی خواهد شد. و همسایه‌ها که نمی‌دانستند آیا باید دکانهای خود را ببندند یا نه، بدست و پا افتاده بودند. دو سه نفرشان خود را به میرزاحسن کتابفروش رساندند و از او صلاحدید می‌کردند ولی او اطمینان می‌داد که خبری نخواهد شد.

هنوز اذان ظهر را نگفته بودند که از طرف فرماندار نظامی دنبال هرازانی آمدند. غضنفرخان پاسبان قدیمی شهر بهمراه دو نفر سرباز تازه به شهر رسیده، در دکان سقط‌فروشی‌اش او را احضار کردند. میرزا حسن هم دخالت کرد. با پاسبان سلام علیک کردند. ولی فایده‌ای نداشت. برای جلوگیری از اغتشاش شهر می‌بایست هرازانی را به زندان می‌انداختند و دکان او را مهروموم می‌ساختند.

هرازانی آسوده شده بود. کاسبکارهای همسایه اطمینان خود را بازیافته بودند و شهر از آشوب و بلوا در امان مانده بود. و تا وقتی که پنجه‌ها دوباره گل کرد و چیزی به جو درو نمانده بود دکان هرازانی مهروموم کرده باقی ماند.





روزهای خوش



نخستین باری که با او در پلاژ بابلسر برخوردم، هرگز نظرم را جلب نکرد. در میان آنهمه دیدنیهایی که مرا همچون تازه وارد ناآشنایی در میان گرفته بود، وقت این نبود که توجهی به او بکنم و یا دقیقه‌ای چند در قیافه‌اش دقیق شوم. با این جهت نمی‌دانم در آن روز اول هم همینطور لب و دهانش سوخته و دندانهایش سیاه شده و در حال افتادن بود یا نه.

چند روز قبل یک نفر در دریا غرق شده بود. مردم گرچه به شجاعت و دلدار بودن تظاهر می‌کردند زیاد سربسر دریای پر هیاهو و ناآرام نمی‌گذاشتند. موجی که بعجله از روی شنهای ساحل بالا می‌آمد و درپی طعمهٔ تازه‌تری می‌گشت دیگر چیزی نمی‌یافت و نومید و خجول خود را جمع می‌کرد و در دامان آبی رنگ مادر بیرحم خود پنهان می‌شد.

جیپ سفری یک خانوادهٔ خوشگذران خراب شده بود و روشن نمی‌شد. خیلی زحمت کشیدند و بچه‌های هندوانه‌فروش لب دریا خیلی کمک کردند و مدتها ماشین را به جلو هل دادند ولی نشد که نشد. بالاخره یک سواری شیک از راه رسید. جیپ را به آن بستند و روی شنهای ساحل می‌گرداندند و جنجال می‌کردند.

مادر پیر یک خانوادهٔ ارمنی که همهٔ فرزندان و نوادگانش یا در آب غوطه می‌خوردند و یا در گوشه و کنار با جوانان همسفر خود به مغازله مشغول بودند، زیر سایبانی از کتان سفید، پاهای خود را دراز کرده بود و شنهای آفتاب خوردهٔ اطراف را با ولع تمام روی پاهای چاق و گوشت‌دار خود می‌ریخت. پاهایش خیلی چاق بود و تنها از روی هم می‌لغزیدند و او بالاخره موفق نشد که پاهای خود را از شن داغ بپوشاند و چند دقیقه‌ای با گرمای مطبوع آنها سرمای پیری و نزدیکی را از عضلات پف کردهٔ خسته و نزار خود بیرون بکشد.

آفتاب سوزنده بود و دریا می‌غرید. پرچم سیاه علامت دریای طوفانی در بالای چوب بست دیده‌بانی دریا، در مقابل باد ملایمی که می‌وزید، پرپر می‌کرد؛ و مثل یک قایق کوچک موتوری که از دور می‌رسید صدا می‌داد. و بارکازی که می‌گفتند یک هفته است در کنارهٔ دور بابلسر لنگر انداخته بود، گاهگاه سوتی می‌کشید و صدای آن با هیاهوی یکنواخت و سنگین امواج دریا مخلوط می‌شد.

دو روز پیش، اولین باری که کنار دریا آمده بودم، هوا آرام بود و در پلاژ بابلسر جمعیت وول میزد. هیچ جای نشستن نبود. همه جا حصیری انداخته بودند و اگر توانسته بودند سایبان سفید و یا رنگینی هم از کرایه‌دارهای لب دریا گرفته بودند. زیر آفتاب دراز می‌کشیدند و یا آب کنارهٔ دریا را با جست و خیزهای عجول و کودکانهٔ خود گل‌آلود می‌کردند و یا عکس می‌انداختند. آنهایی که چتر بزرگ آفتابگردان رنگین و یا ابریشمی بهمراه خود داشتند، حتماً دوربین عکاسی هم با خود آورده بودند و دیگر احتیاجی به عکاس نداشتند. سگ خود را بغل می‌گرفتند؛ لباس شنا و پستان‌بندهای خود را مرتب می‌کردند؛ و روی گوش ماهیها لم می‌دادند و عکس می‌انداختند. ولی دیگران، مقپز و ناراحت، درست ده دقیقه جلوی دوربین رنگ و رو رفتهٔ او و پشت به دریای آرام می‌ایستادند و دلگرمیها و شادمانیهای سفر کنار دریای خود را روانهٔ دهانهٔ تنگ و تاریک دوربین او می‌کردند.

آنروز بیش از همه توجه من به دوربین عکاسی او، به سه پایهٔ آن، و به عکسهای مختلفی که به اطراف دوربین خود پونز کرده بود، و به قیافه‌های مردمی که می‌خواستند حتماً در حالی که تا زانوهاشان را آب دریا فراگرفته است، از خود عکسی بیادگار بگیرند، بود.

جوانک اداره‌ای مانندی که سر طاسش در میان آب موجب خندهٔ خانمهای خوش مشرب تهرانی شده بود — و میل کرده بود عکسی از کنار دریا داشته باشد — وقتی از آب بیرون آمد، لباسهای خود را که پوشید و کلاه سفید حصیری خود را کج بسر گذاشت، روی شنهای خیس و پوشیده از گوش ماهی کنار دریا، مقابل دوربین او ایستاده بود و داشته کراوات خود را صاف و صوف می‌کرد که یک موج کوچک و بیحیا به خود جرأت داد و تا مچ پای او را در آغوش گرفت. از آن واقعه فحشهای رکیکی که او به عکاس لب دریا داد در خاطرهٔ من مانده است. و شاید محبتی که مرا وا می‌داشت به این عکاس لب و دهان سوخته و پیشانی بلند پلاژ بابلسر نزدیک شوم و با او سر درددل را باز کم اندکی هم از اینجا ناشی شده بود.

آن روز دیگر در پلاژ نماندم و بقصد تماشای کناره‌های دور افتاده و فراموش شده، حولهٔ کوچکم را بدوش انداختم و تا ظهر در آن دورها یا با گوش ماهیها بی اختیار و بچگانه بازی می‌کردم و یا خاویارهایی را که آب دریا تازه به ساحل انداخته بود به این طرف و آن طرف می‌کشیدم و یا چند شعری را که به یاد داشتم زمزمه می‌کردم.

دو روز بعد، دومین باری که به پلاژ آمدم جمعیت کمتر و دریا بی رونقتر بود. مناظر عادی شده و مکرر، زیاد جالب نبود. و من اگر می‌توانستم، می‌خواستم تا آن دورها، در آنجا‌ها که آسمان و دریا یکرنگ و مخلوط می‌شوند، شنا کنم و دیدنیهای تازه‌تری بجویم؛ و یا مثل مرغهای کوچک ماهیخواری که در مصب بابل، خود را از بالا بسرعت بسمت آب پرتاب می‌کردند و با تمام هیکل، دنبال شکار خود، در آب فرو می‌رفتند، می‌توانستم پرواز کنم و از بلندیهای آسمان خود را به میان آب رها سازم. دیگر غوطه خوردن در آب کم‌عمق کناره‌ای که حتم داشتم حداکثر در یک متری زیر آن کف محکم دریا را حس خواهم کرد مرا سیراب نمی‌کرد. دنبال چیز تازه‌ای گشتم. سرسبزی غیرعادی چمنها و جنگلها و زیباییهای زودگذری که در طول راه تا آنجا دیده بودم همه در خاطرهٔ من زنده و شاداب باقی مانده بود و دیدار تازهٔ مرا طلب می‌کرد. ولی دریایی که آب کناره‌های آنرا ساعتهای دراز در زیر بازوهایم فشرده بودم و سینهٔ بی‌اضطرابش را مشوش ساخته بودم و در میان بزرگی و بی‌اعتنایی‌اش غوطه خورده بودم، برای من خودمانی و عادی شده بود.

از آب زود دلزده شدم و در کناری دراز کشیدم. به پهلو افتادم و شنهای داغ را زیر سرم جمع کردم و روبست جایی که عکاس دوربین خود را واداشته بود و خودش دور آن می‌پلکید و از زور بیکاری و کسادی با سطل دوای عکاسی خود آب برای پاشویی کنار دریا آمده‌ها می‌برد، چشم دوختم.

بدنم را به آفتاب بیرحم و سوزان سپرده بودم و سعی می‌کردم صدای حرکت کرمهای کوچک کنار دریا را، لای شنهایی که زیر سرم جمع کرده بودم، بشنوم. مدتها همچنان افتاده بودم. و باریکهٔ آبی‌رنگ دریا را که در سرتاسر افق، همانطور که روی زمین دراز کشیده بودم، پیدا بود می‌نگریستم و یا سعی می‌کردم حرکات شیطنت‌آمیز ماهیهایی را که از آب بیرون می‌جستند و دوباره در آب فرومی‌رفتند درک کنم و یا چیزهای تازه‌ای از قیافهٔ عکاس لب‌دریا بخوانم. یکبار، ناگهان توجهم به لب و دهان سوختهٔ او جلب شد. کنار یک اطاقک چوبی رخت کن، آب روی پای مردی می‌ریخت و شنهای پای او را پاک می‌کرد. شنیدم آن مرد از او پرسید:

— دهنتون چطور شده؟ جوهر گوگرد تو دهنتون گردوندید؟

ناگهان سر برگرداندم. هر دوی آنها ملتفت شدند. و این حرکت من او را اقلا از جواب دادن خلاص کرد. راحت شده بود. کارش را تمام کرد و رفت.

صورت استخوانی‌اش، با شقیقه‌های گود افتاده و پیشانی بلندی که تا فرق سرش بالا می‌رفت، چیز غیرعادی و تازه‌ای نداشت. فقط لبهای سوخته و پوست انداختهٔ او، و از میان آنها دندانهای سیاه شده و ناسالم او بود که در یک لحظه که نگاه ما بهم برخورد مرا به وحشت انداخت.

از آن پس، تا ظهر که همه رفتند و جز من و او و کرایه‌دارهای لب‌دریا و قهوه‌چی بابلی و یک خانوادهٔ خوشگذران که در آن طرف گرامافون خود را کوک کرده بودند و روی شنها تانگو می‌رقصیدند کسی نماند، من فقط او را می‌پاپیدم.



آرام آرام، ولی محکم و جسور قدم برمی‌داشت. برای کسانی که شنای خود را تمام کرده بودند و می‌رفتند، آب می‌برد و پایشان را می‌شست و اگر خیال نمی‌کردند که کارگر قهوه‌چی لب دریا است و چیزی به او می‌دادند می‌گرفت. سروگردن کسانی را که می‌خواستند پیش او عکس بگیرند صاف و مرتب می‌ساخت و منظره‌های بهتری را از دریا برای زمینهٔ عکس آنها انتخاب می‌کرد. حلقهٔ فیلم خانمهای ناشی و تازه‌کاری را که برای اولین بار — در کنار دریا — دوربین عکاسی بدوش انداخته بودند، برایشان جا می‌انداخت و دوربینشان را میزان می‌کرد و وقتی کاری نداشت، به سه پایهٔ دوربین خود تکیه می‌کرد. پشت به ساحل و رو به دریای بیکران می‌نشست و من دود سیگار او را که باد با خود به این سمت می‌آورد می‌دیدم.

مدتها او را پاییدم. ولی او از همه رو برمی‌گرداند. وقتی که با کسی کاری داشت. در قیافه‌اش دقیق نمی‌شد. یک نظر زودگذر می‌کرد و باز به کار خود می‌پرداخت گویا با هیچ کس آشنایی نداشت. ولی پیدا بود که دنبال چیزی و یا کسی گشت. در همان یک نظر در می‌یافت که مطلوب خود را جسته است یا نه. کرایه‌دارهای لب‌دریا که با مسافرهای یکساعته نیز گرم می‌گرفتند و قایقرانهای بابلی که در همان چند دقیقه که مسافری را از پای پل بابلسر تا کناره می‌آوردند داستانهایی از شجاعتهای هنگام طوفان خود نقل می‌کردند و یا از باج گزافی که از مزد روزانهٔ خود به شهردار باید بپردازند دردل می‌کردند هم او را نمی‌شناختند و با او گرم نمی‌گرفتند. فقط شاگرد قهوه‌چی کنار دریا توانست از او خبرهایی به من بدهد و من از همانجا بالاخره توانستم درک کنم که چرا لب و دهان او سوخته و دندانهایش سیاه شده. درست درک می‌کردم که تنها است. پیدا بود که در دنیای بیگانگان نفس می‌کشد. پیدا بود که بیرون از خودش و دورتر از دوربین عکاسی اسقاطش هیچکس را ندارد که کسادی روزهای غیرتعطیل کنار دریا را برایش بگوید و درد دل کند.

شاگرد قهوه‌چی گفته بود که او تازه از بندر پهلوی آمده و فقط چهار روز است که اینجا عکاسی می‌کند و نیز گفته بود که هنوز در پی او هستند و پاسبانی که مأمور لب‌دریا است او را هم می‌پاید.

کناردریا خلوت شده بود. از وسط دریا یک قایقران تصنیفی را می‌خواند و مفردات صدای او با هیاهوی امواج درهم می‌آمیخت و درست تشخیش داده نمی‌شد. آفتاب دم‌بدم سوزنده‌تر می‌شد. شنها داغ بود و کف پا را می‌سوزاند. یک گاو زرد خوشرنگ پوست هندوانه‌هایی را که با شن آمیخته شده بود پوزه می‌زد و با صدا می‌جوید و از مرغهای ماهیخوار و ماهیهای شیطان دیگر خبری نبود.

حوصله نداشتم که به شهر برگردم. بلند شدم و برای فرار از داغی شنهای کنار دریا با قدمهایی عجول خود را به عکاس لب‌دریا رساندم و پشت به دریا، در مقابل دهانهٔ دوربین او، بانتظار ایستادم. سوختگی کف پایم را شن مرطوب ساحل خیلی زود فروبرد. نمی‌خواستم حرفی زده باشم. او نگاهی به من کرد، ته سیگارش را بدور انداخت و بلند شد:

— آقا لابد می‌خواند عکس بندازند؟

— همچین.

هیچ تغییری در قیافه‌اش رخ نداد. انگار کسی در مقابل او نبود. مثل یک ماشین به کار خود مشغول شد. نه وحشتی و ترسی، و نه ملاطفتی و یا احساس ناراحتی و عذابی، در قیافه‌اش خوانده نمی‌شد. درست پیدا بود که حضور و غیاب من برایش یکسان بود. سه پایهٔ دوربین را جابجا ساخت. دهانهٔ آنرا مقابل نیمتنهٔ بالای من میزان کرد و در دوربین را گذاشت. شاسی را بیرون آورد و از میان آستین سیاه بلندی که در کنار دوربین آویزان بود دست خود را توی جعبه برد و دنبال کاغذ عکاسی مدتی گشت. شاسی را به جای خود گذاشت. دهانهٔ دوربین را برداشت. شماره داد و کار تمام شد. و من اکنون وسیله‌ای پیدا کرده بودم که سر حرف را با او باز کنم و تا عکسم آماده شود، رفتم که در بوفهٔ لب دریا چیزی بخورم.

یک سایبان موقتی حصیری، چند صندلی راحتی چرک گرفته در زیر آن، و در گوشه‌ای یک میز دراز و بلند که روی آن یک بشقاب گوجه فرنگی و چندتا نان سفید بریده شده گذاشته بودند، و یک قفسه با آشامیدنیهای گوناگون، عبارت بود از بوفهٔ کنار دریا.



رقص آن خانوادهٔ خوشحال هنوز ادامه داشت. صفحه به ته رسیده بود و گرامافون خرخر می‌کرد. یک عاقل زن، دو دختر، یک پسر بعقل رسیده و چند جوانک دیگر با هم می‌رقصیدند. و کسی به فکر این نبود که صفحه را عوض کند. خدمتگزار بوفه روی چهارپایهٔ خود نشسته بود و آب دهانش را فرومی‌داد.

ناهارم را گفتم روی میزی در گوشهٔ دیگر سایبان چید و همچنانکه لقمه را می‌جویدم چشمم از آبی سیر دریا بر گرفته نمی‌شد. نسیمی که از روی آبهای دور می‌وزید نه بوی سرداری را با خود می‌آورد نه از فراز غم و اندوهی، و یا کینه و حسدی می‌گذشت. فقط باد خنک و شور دریا بود. و از بیخبریهای آن دورها و از آب زلالی که سینهٔ خود را بی هیچ بخلی زیر اشعهٔ گرم خورشید باز کرده است، خبر می‌آورد. ولی انگار در میان شوری و بی‌بویی همین نسیم نیز، بوی یک دهان سوخته از جوهر گوگرد، و بوی کرم خوردگی دندانهایی که حتماً چند ساعتی بروی هم کلید شده بوده‌اند، به مشام می‌رسید.

میلی به غذا نداشتم. حواسم پیش عکاس لب‌دریا بود. مثل اینکه کارش تمام شده بود و عکسهای مرا لای دستمال بزرگی که داشت می‌پیچید تا خشک شود. جلو رفتم. عکسهای بدی نشده بود. ولی من به آنها توجهی نداشتم. بیشتر از آنها خود عکاس برای من جالب توجه بود. ته چشمهای او می‌خواندم که مطلوب خود را یافته. می‌خواندم که نزدیک است دلش از غم و درد آب شود و بصورت اشک بیرون بریزد. دست و پا می‌کرد که وسیله‌ای بجوید و سر صحبت را باز کند. بار اول که به او برخوردم و لب و دهان سوخته‌اش به وحشتم انداخت چنین نبود. آن دفعه انگار از همهٔ کنجکاویها می‌گریخت. من فرصت را غنیمت دانستم و گفتم:

— عکسهای بدی نشده، متشکرم، یادگار خوبیه. کاغذ خوبی هم داره. از کجا می‌خرید؟

— پهلوی که بودم دوسه بسته خریده‌م. اینجا که کسی عکس نمیندازه. تا یه هفتهٔ دیگه هم مشتریهامو جواب میده.

— شاگرد قهوه‌چی هم می‌گفت که پهلوی بودید. لابد اونجام عکاسی می‌کردید. راستی چرا جواب آن مردک را ندادید؟

— کدوم مردک؟

— اون که پرسید چرا تو دهنتون جوهر گوگرد گردوندید. راستی اینطوره؟

— نه. چه میدونم. آدم چه میدونه با کی طرفه. مردم همین بلدند دلسوزی کنند. اگه آدم بخواد صبح تا شام جواب مردمو بده که کار پیش نمیره. خیلیها رو هم دیدم که این دو سه روزه از من فرار می‌کردند. راستی لب و دهنم خیلی بدنما است؟...

می‌خواست زودتر وارد مطلب شود. عجله داشت. عقدهٔ دلش داشت باز می‌شد. من حولهٔ کوچکم را بدوش انداختم، دستش را گرفتم و نشستیم. رو به دریا و پشت به ساحل، چشم به آن دورها دوخته و گفتم:

— نه. چرا بدنما باشه. فقط صبح تا حالا حواس منو پرت کرده. شاید خیال کنید منم مفتشی چیزی هستم. اما بالاخره هرکی یه خورده فکر کنه میتونه بفهمه شما رو چیزخور کرده‌ند یا خودتون سمی، چیزی، خورده‌اید. نمیخوام بگم دلم به حالتون میسوزه. اما حواسم صبح تاحالا پرته...

و باینطریق با هم گرم گرفتیم. کسی در آن اطراف نبود. تا عصر که دوباره مردم رو به دریا بیاورند و سرو صدایی راه بیفتد، سه چهار ساعتی وقت داشتیم. در همان دقایق اول یکدیگر را شناختیم و او پذیرفت که داستان این چندماههٔ خود را برای من نقل کند.

دریا ساکت می‌شد. او شروع کرده بود. سنگینی غمی که از دل او برمی‌خاست و در آسمان روشن و درخشان بعداز ظهر دریا پخش می‌شد، باد‌های عجول کناره‌ای را مهار می‌زد و به دریا درس سکوت و وقار می‌داد. او سیگار خود را دود می‌کرد، چشم به آن دورها دوخته بود و برای من تعریف می‌کرد:

— ما بالاخره تصمیم گرفتیم خودمونو راحت کنیم. دیگه چیکار میتونستم بکنیم؟ من دیگه از این دنیا چی می‌خواستم؟ زنم هنوز از خدا می‌ترسید: آیا من راضیش کردم. میون من و زنم هیچ‌چی مخفی نیست. هیچ وقتم نبوده. اونم همه چیزو میدونست. میدونست که من دیگه نمیتونم دکونی بگیرم و سروسامانی به زندگیم بده. میدونست که دیگه پسرشو نمیتونه ببینه و بایس فراموشش کنه. میدونست که حتی نشونی مشتریهای ستم ثبت و ضبط کنند. همهٔ اینها رو میدونست. از بس غصهٔ پسرشو خورده بود خسته شده بود. و وقتی من بهش گفتم که میخوام چیکار کنم یه خورده وحشت زده شد. همه‌ش یه خورده. من میدونستم از چی وحشت داره. خودش زود ملتفت شد و رضایت داد. اما حیف که نشد. نشد که خودمونو راحت کنیم. نشد که من دیگه نتونم فکر دکون کوفتیم رو که همون روزهای اول آتیشش زدند از کله‌ام درکنم. نشد که دیگه غصهٔ نون شبمون رو نخوریم. نشد که نشد. می‌بینید که الانه باز هم زنده‌ام. و بازم مجبورم با این لب و دهن سوختهٔ لعنتی میون مردم پرسه بزنم و مثل سگ جون بکنم. آخه مگه چقدر میشه جون کند؟ اینهم یک حدی داره. من الان چهل و پنج سالمه. چهل و پنج سال! اون بیست سال اول رو که ولش کن. من از این بیست و پنج سال دیگه‌ش هم بیست سالش رو انتظار کشیده‌ام. بیست سال انتظار! همه‌ش پنج سال برام باقی میمونه. پنج سال مگه چقدره؟ اونم که اینطوری تمام شد. من اگه میدونستم اینطوری تمام میشه اصلا از جام تکون نمی‌خوردم. یک قدم هم ور نمیداشتم؛ تو اینهمه دهاتی که من گشته‌م. اینهمه شهرهایی که رفته‌م. این سه سالی که خانه بدوش بوده‌م. اینهمه عکسهائی که ور داشتم. خوب شد که همه‌شو سوزوندند. خوب شد که چیزیش برام نموند. راستی یادگارهای خوبی بود. اما نه، کجاش خوب بود. فقط میتونست دل آدمو بسوزونه. نمیدونید چه جور هم میسوزونه. دیگه چه فایده‌ای داشت. اینهمه عکسهایی که دادم روزنومه کردند. اونهم چه جور! این دوربین من که از خودمم سگ‌جون‌تره. این دوربین من که دست از سر من ور نمیداره. اینهمه آتش که تو زندگی من باریده خم به ابروی این جعبهٔ اسقاط نیاورده. چه سگ‌جونه. از منم سگ‌جون‌تره. چه جور تونستم درش ببرم. معلوم بود که دکونمو آتش می‌زنند. منم دوربینمو ور داشتم و در رفتم. درست یک هفته قایم شدیم، هرچی داشتیم گذاشتیم و از صاحبخونه یک چمدون گرفتیم. همه‌ش یک چمدون واسهٔ اینکه بتونیم دوربینو توش جا بدیم. از اونوقت تا حالا خیلی میگذره. اونشب هم که می‌خواستیم خودمونو راحت کنیم، اونشبم جلوی چشممون بود. شبها تو همون دکون عکاسیم می‌خوابیدیم. همونجا زندگی می‌کردیم. سوبلمه رو دوتاییمون خوردیم و صاف خوابیدیم. تا خوابمون ببره خیلی طول کشید. منتظر این نبودیم که بخوابیم. منتظر این بودیم که بمیریم. که خفه شیم. اما هی مثل آدمهائی که نمیتونند بخوابند و از رفیق پهلوییشون می‌پرسند که خوابه یا بیداره، از هم می پرسیدیم. زنم خوابش نمی‌برد. نمی‌مرد. این جعبهٔ سیاه دوربینم همونجور اون جلو سرپا وایساده بود. مثل آژانی که مأمورمون بود. همونطور زل زده بود و ما رو بربر نگاه می‌کرد. ازدستش راحتی نداشتیم. غصهٔ پسرم یکطرف. برای من که دیگه غصه‌ای نداشت. اما این زنک رو بگو. دلش دیگه داشت می‌ترکید. خودشو می‌کشت. دو سه ماه اول همه‌ش گریه می‌کرد. از بس زق زده بود دیگه حوصلهٔ منو سر برده بود. غصهٔ این یک طرف. آن آژانه هم دیگه برامون عذابی شده بود. ولمون نمی‌کرد. دیگه کم کم باهامون آشنا هم شده بود و می‌آمد تو دکون چایی هم واسه‌ش درست می‌کردیم. با هم سیگارم می‌کشیدیم. برام درد دل هم می‌کرد. اما باز می‌رفت گزارش می‌داد — سر شو بخوره — چهل تام دروغ و دغل روش می‌گذاشت. همون گزارشهاش بود که پدرم رو درآورد. هیچ میدونید چند دفعه واسهٔ همون گزارشها ازم تحقیقات کردند؟ چه حرفها که ازم نپرسیدند. دیگه ذله شده بودم. دیگه حوصله‌مون سر رفته بود. دیگه نمیگذاشتندمون آواره هم باشیم. پندر پهلوی رو که نمی‌شناختم. با کسی هم رفیق نمیتونستم بشم. می‌ترسیدم. کی حوصله داشت با من رفاقت کنه؟ از بس این آژانه مارو چهارچشمی می‌پائید دیگه کسی نزدیکمون نمی‌شد. هیشکی رو نداشتم که باهاش یک سلام علیک بکنم. این منو میترکوند. آرزو می‌کردم... آرزو می‌کردم که یکی باشه و من روزی یک دفعه بهش سلام کنم. آرزو! اما کجا؟ فقط همون آژانه بود که دم بدم میومد. مشتریهام ته کشیده بودند... کی حوصله داشت بیاد پهوی من عکس بندازه. مردم اونجایی میرند که براشون دردسر نداشته باشه. این پدر سگ که نشونی همه‌شون را می‌برد می‌داد دیگه ما رو از نون خوردن هم انداخته بود. دیگه نمی‌شد صبر کرد. دیگه همه‌ش بایست به فکر این شکم بیصاحاب مونده باشم. این پسره هم که رفته بود و خبری ازش نبود. من حتم داشتم کشته شده. اما مادرش نمیدونست. چه فرق می‌کرد. اونم میدونست که دیگه پسرشو نمیتونه ببینه. همین کافی بود که زندگی رو به من حروم کنه. اما کدوم زندگی. زندگی سگ بهتر از ما بود. من چطور میتونستم مثل سگ کتک خورده صبح تا شام منتظر یک سلام علیک باشم؟ منتظر این باشم که غیر از اون آژانه کس دیگه‌ای بسراغ من بیاد؟ من چطور میتونستم همه‌ش فکر یه لقمه نون روزم باشم. عادت نکرده بودم. همیشه برای خودم دکونی داشتم. تو دهات هم که بودیم کی می‌گذاشت یک شاهی از جیبم خرج کنم. چه روزهای خوبی بود. دیگه ممکنه تکرار بشه؟ مگه تو خواب ببینمش. تو خوابم نمیشه دید. مگه بمیرم و راحت شم. اینجام ول کنم نیستند. مگه من چه کرده‌ام؟ چرا عکس دسته‌جمعی دهاتی‌ها رو فروختم؟ همین؟ من همهٔ این مازندرونو گشته‌م. تا اونطرف زنجونم رفته‌م و عکس گرفته‌م. خوب اینکه گناه نیست. گناه هم باشه چرا راحتم نمی‌کنند؟ چرا حبسم نمی‌کنند؟ می‌مردم بهتر بود. دیگه نمیشه هم مرد. سوبلمه هم دیگه ما رو نمیکشه. نکشت دیگه. اگه همونقدر تریاک خورده بودیم حتماً راحتمون کرده بود. نمیدونم چی بهمون داده بود...

مرتب حرف می‌زد. هر جملهٔ خود را تمام نکرده ول می‌کرد و به جملهٔ دیگر می‌پرداخت. خیلی حرفهای دیگر زد که من یادم رفت. خیلی حرفها زد. و ما تا وقتی که خورشید در دریا افتاد و کم کم خاموش شد با هم بودیم.

سنگینی غمی که از دل او برمی‌خاست و روشنایی غروب کنندهٔ خورشید را دنبال می‌کرد، بادهای عجول کناره‌ای را مهار می‌زد و به دریا درس سکوت و وقار می‌داد. و نسیمی که از روی آبهای دور می‌وزید انگار در میان شوری و بی بویی خود، بوی یک دهان سوخته از جوهر گوگرد را بهمراه می‌آورد.

پایان





